تبلیغات
یادداشت های روزانه من






















یادداشت های روزانه من

چ  زیبا خالقی دارم 
چ بخشنده خدای عاشقی دارم 
ک میخواند مرا، با آن ک میداند گنه کارم ...

++++هر کی رمز خواست یا خواست رمزشو بهم بده توی همین پست بگه 
++میدونید چرا میگم توی این پست رمزاتونو بدید بهم ؟ چون ممکنه یادم بره و نمیدونم توی کدوم پست رمز گذاشتین باید دو ساعت برم دنبالش بگردم پس ممنون میشم همین جا بگین .

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 04:10 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلااااااام کسی اینجا هست هنوز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!









وااااااااای چرا همتون یا وبلاگتون حذف شده یا نیستین؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه 6 مهر 1397 ساعت 01:19 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلام سلام خوبین ؟ خوشین ؟ خوش گذشت تعطیلات عید  ؟ سال نو همتون مبارک باشه . ان شالله ک سال خیلی خوب و موفقیت آمیزی برای هممون باشه
ببخشید ک قبل عید و بعدش نتونستم پست بذارم . خونه کار داشتم  و نمیرسیدم زیاد بیام خونه مامانم بخاطر همین نت هم نداشتم . 
خلاصه میگم این چند روز رو ... 
روز چهارشنبه سوری بود ک با خالم رفتیم خونه منو همشو تمیز کردیم ی روزه .البته مامانم هم اومد .
قبل مسافرت ب شوهری میگفتم بیا بریم اجیل ماجیل بخریم و چند تا کار دیگه هم داشتیم انجام بدیم ک نمیومد و هی میگفت ن میریم اصفهان شیراز میخریم .هی من میگفتم بیا بریم اون موقع از مسافرت بیایم خونه مهمون میاد و وقت نمیشه بذار بخریم خیالمون راحت بشه ک میگفت ن .. اخرش هم هیچکدوم از کار هامون رو انجام ندادیم ک ندادیم . میخاستم حیاط و دستشویی رو هم بشورم ک شلنگ نداشتیم . اخرش با صد بار گفتن رفت از خونه باباش اینا شلنگ آورد . 
بیستو نهم اسفند هم ساعت ده اینا بود ک راه افتادیم بریم مسافرت . با مامانم اینا و دوست بابام . همون همسفر پارسالمون ! داداش دوست بابام هم میخواسته بیاد اما چون شرکت میره باید از پنجم میرفته سرکار ک بخاطر همین نیومد . البته بهتر ک نیومد اخه آدم معذبه پیششون .زنش هم ی جوریه . اما دوست بابام هم خودش هم زنش باحالن .خلاصه رفتیم دیگه شب رسیدیم اصفهان ولی قرار بود اول بریم شیراز ک سال تحویل رو اونجا باشیم تو حرم شاه چراغ . دیگه فردا صبحش رسیدیم شیراز . هر چی دنبال خونه میگشتیم پیدا نمیشد . تا اخرش مردا رفتن ی خونه کثیف پیدا کردن دیگه چون خسته هم شده بودیم قبول کردیم و چهار شب کرایه کردیم . یکی دو ساعت دیگش سال تحویل میشد دیگه خسته و گرسنه بودیم گفتیم ی دفعه ناهار بخوریم بعد بریم ک تا ناهار رو بخوریم دیر شد و موقع سال تحویل سر سفره بودیم . بعدش رفتیم حرم و زیارت کردیم . روزای بعدش هم رفتیم ارامگاه سعدی ، ارامگاه حافظ ، باغ ارم ، حمام وکیل ، ارگ کریم خان زند . دیگه روز آخر موقع رفتن ب اصفهان هم رفتیم تخت جمشید چون از شهر دور بود دیگه گفتیم سرراه اونجا هم بریم . تخت جمشید ک خیلی قشنگ بود واقعا خیلی حرفه ک  چندین هزار سال پیش اون همه مجسمه های قشنگ رو با دقت ساختن ک بعد از هزاران سال هنوز مونده . اونجا ک بودیم پسر دوست بابام ک ده دوازده سالشه هم گوشی باباشو هم گوشی مامانشو گرفته بود و مامان باباش همدیگرو گم کرده بودن .مامانش هم بچه بغلش بود و هوا هم تقریبا سرد بود . (پارسال ک رفتیم مسافرت با هم باردار بود امسال بچش ب دنیا اومده بود و ی بچه دیگه هم داشت ک دو سالش بود و واقعا خیلی سخت بود .مسافرت  با سه تا بچه ک دو تاش هم شیر ب شیر باشه واقعا خسته کنندس .خیلی اذیت شدش.). خلاصه منو شوهری و ابجیم و پسرشون با هم بودیم و عکس میگرفتیم و موزه اینارو نگاه میکردیم چون مامانم اینا خیلی اروم میومدن و اینا ! بعد این پسره هم رفته بود ب ی پسره غریبه گفته بود از من عکس بگیر و بعد هم شمارش گرفته بود و با هم رفیق شده بودن !! هر جا میرفتیم ی رفیق واس خودش پیدا میکرد خخخخ! بعد مامانش زنگ میزد ب این  گوشیش هی اشغال بود چون داشت شماره اون یارو رو هی میگرفت ببینه تو تلگرام هست یا ن ! دو سه باری هم ک مامانش زنگ زد و گوشیو برداشت و خودش هیچی نفهمید گوشیو داد ب ما ، ما هم هیچی نفهمیدیم انقد ک تند تند حرف میزد و سر و صدا هم میومد !! بعد دیگه ی کم گشتیم باباش روپیدا کردیم .! قبلش شوهری ب پسر دوست بابام گفت خودتو اماده کن واس چپ و راست شدن !!خخخخ ! بعد دیگه رفتیم باباش اینو دید وای چ صحنه ای بود من ک اصلا نتونستم طاقت بیارم نگاه کنم رومو کردم اون ور ! باباش چنان لگدی ب این زد ک کلاه و عینکش تو هوا مونده بود !خخخخ ده متر رفت هوا بعد افتاد زمین ! دیگه من از اون ب بعدشو نگاه کردم ! وای باباش خیلی عصبی شده بود از دستش .وای باباش اینو میزد اونجا هم پر از جمعیت بود همه هم داشتن نگاه میکردن . بعد دیگه پسره ک پاشد اصلا بغض کرده بود داشت گریش میکرد خب جلوی اون همه جمعیت غرورش شکسته بود دیگه . البته از ی نظر حقش بود چون خیلی اذیت میکرد ولی از نظر دیگه هم جلوی اون همه جمعیت زدنش خیلی بد بود . بعد دیگه اصلا با ما راه نمیومد تا دو سه ساعت قهر بود اما بعدش کم کم خوب شد . شوهری هم بعدش باهاش حرف زد گفت منم از این کتکا خوردم بعدا یرات میشه خاطره ! حالا شوهری هم تا اخر سفر هی اذیتش میکرد میگفت آسمون شیراز از بالا چطور بود ؟ خخخخ اونم غش میکرد میخندید . کلا همش از این چیزا میگفت همه میخندیدیم ولی شوهری ب من گفت اون صحنه از جلوی چشمم رد نمیشه ! بعد دیگه اون شب راه افتادیم ب سمت اصفهان فردا صبح رسیدیم رفتیم سی و سه پل ، پل خواجو بعد هم ناهار رفتیم پیتزا خوردیم و بعدش رفتیم منارجنبان ک اونجا بابام اینا ی خونه پیدا کردن نزدیک منارجنبان و دو شب کرایه کردیم . فرداش هم رفتیم چشمه لادر و آتشگاه . چشمه لادر ک رفتیم اونجا ابجیم گفت بیا بریم از پل معلقش رد بشیم گفتم عمرا اگ من بیام ابجیم گفت اگر هم نیای من میرم . هیچی دیگه بعد از چند دقیقه ک منو ابجیم وایسادیم منتظر شوهری اینا بودیم ک از کوه بیان پایین تصمیم گرفتم بریم . ب ابجیم گفتم باشه بیا بریم . شوهری و دوست بابام و پسرش اومدن و تصمیم گرفتیم بریم  رفتیم ی چند دقیقه ای طول کشید تا نوبتمون بشه . وای من اول رفتم شوهری و بقیه هم پشت من بودن . وای دو قدم نرفته بودم ک از ترس داشتم میمردم . چند نفر بودن هی واس مسخره بازی پل رو تکون میدادن ک آدم سکته میکرد ! وای یعنی حتی جرات نداشتم برگردم خخخخ  حالا خوبه سه چهار قدم بیشتر نرفته بودم ! شوهری میگفت خب برگرد عقب بذار ما بریم ولی من نمیتوستم برگردم میترسیدم . تا آخرش همون جا نشستم خخخخ شوهری هم دستمو محکم گرفته بود ب زور میخواست منو برگردونه عقب گفتم باشه ی لحظه صبر کن الان خودم برمیگردم ک اصلا گوش نمیداد منو همونجور برگردوند عقب . وای فکنم چند کیلو کم کردم !! خخخ اخه بگو مجبوری دختر ! پسر دوست بابام هم ترسیده بود و برگشت . اما شوهری و ابجیم و دوست بابام رفتن . حالا شوهری خودش رفته بود اون وسطا ترسیده بود . دیگه اونا برگشت . دوست بابام زودتر اومد ب مامانم گفت واس دخترت اسپند دود کن نترس بود و خیلی خوب میرفت اگ شوهری جلوش نبود سریع میرفت اما چون شوهری جلوش بود شوهری میترسید اونم وایساده بود ! بعدش ک اومدن شوهری گفت خیلی وحشتناک بود ..حالا شوهری میخواست گوشیشم ببره ک اونجا سلفی بگیره .من بهش گفتم عمرا اگ بتونی بگیری ! بعد ک خودش اومد گفت حالا من میخواستم سلفی هم بگیرم جرات نداشتم دستمو ول کنم! بعد دیگه همگی رفتیم پایین و شوهری عینک شگفت انگیز زد منم فیلم گرفتم . بعد دوست بابام رو هم مجبور کرد ک بزنه خخخخ آخه اون همینجوریش خیلی باحاله دیگه عینکم بزنه چی میشه ! هیچی دیگه ب زور عینکو زد منم فیلم گرفتم ، وای شوهری ک از خنده سیاه شده بود .انقد دیگه خندید از دستش . اخه حرکات باحالی انجام میداد خخخخ شوهری گفت خیلی خوش گذشت تلافی پل معلقه درومد .چون شوهری انقد ترسیده بود ی جوری شده بود .ولی عینک شگفت انگیزو ک زدن حالش جا اومد ! منم میخواستم عینکرو بزنم البته اولش من شوهری رو مجبور کردم ک بریم بزنیم بعد ک اونا زدن شوهری گفت ن نمیخواد تو بزنی زشته جلوی مردم .گفتم باشه . بعد اون آقاهه مسئولش گفت میتونی ببری تو اتاق ک هیچکس نیس بزنه شوهری هم قبول کرد و رفتم توی اتاقه مشوهری و مامانم و ابجیم هم امدن . زدم خیلی باحال بود . اما بعدش اونجا بابام حرصش درومد ک زشته چرا رفتم عینکو زدم من . والا من چند دقیقه اونجا وایساده بودم دیدم دخترای چادری هم میرفتن جلوی جمعیت میزدن حالا خوبه من رفتم تو اتاقه . بعد دیگه اونجا ی کم دپرس شدم .بعدش دیگه رفتیم ناهار هنوز نخورده بودیم بندری زدیم ب بدن و از اونجا منو شوهری و ابجیم رفتیم مثلا خرید . چون هیچی نخریده بودیم .فقط از شیراز واس یادگاری ی عروسک با لباس سنتی خریدم . شوهری هم دارت خرید . لباس مباس عید هم هیچی نخریده بودیم . مراکز خرید اونجا هارو هم بلد نبودیم .پارسال ی مرکز خرید خیلی خوب پیدا کرده بودیم توی مشهد ک سال بعد بریم ک امسالم قسمت نشد بریم اونجا . خلاصه رفتیم طرفای سی و سه پل و اونجا هارو گشتیم چند تا مانتو هم پوشیدم ک خوشم اومد از چند تاش ولی شوهری ایراد میگرفت ک یا کوتاهه جلوش بازه بغلش بازه . ی دونش ک خوب بود بلندبود و جلوش اینا هم بسته بود ولی شوهری گفت ن ی باد در بیاد مانتو میره بالا همه جات معلوم میشه !! گفتم حالا حواسم هست از زیر لباس میپوشم ک قبول نکرد و نتونستم گولش بزنم !!! اون مانتو رو ابجیم خرید سنتی بود بهشم میومد . بعد دیگه ما انقد گشتیم ولی مانتوی مناسب پیدا نکردیم . شوهری فقط ی تی شرت خرید چون چیز دیگه ای هم نمیخواست . ولی من هیچی نخریده بودم انقد حرصم درومده بود شوهری هم اعصابش خورد بود ک چیزی پیدا نکردیم چون من بهش گفته بودم از شهر خودمون بخریم و رفتیم مسافرت فقط بگردیم اما قبول نکرده بود بخاطر همین ناراحت بود گفتم دیدی گفتم بیا خرید هامونو انجام بدیم گفتی ن . گفت اره راس میگی ببخشید از سال دیگه . گفتم همیشه همینجوری هستی سال بعد از بازم همین کارارو تکرار میکنی واس تو تجربه نمیشه ! دیگه اخر شب هم شده بود و مغازه ها یا بسته بودن یا میخواستن ببندن و ما هم اومدیم خونه . فردا صبحش منو شوهری بازم رفتیم همونجاهارو ی کم گشتیم گفتم ما ک اینجاهارو دیشب دیدیم . بعد شب قبلش ی مانتو نشون کرده بودم  گفتم بیخیال بیا بریم همون رو بخریم . مشکی ساده بود قدش اینا هم خوب بود و شوهری هم گیر نداد بهمم میومد و دیگه همون رو خریدم . دوس داشتم ی مدل دیگه بخرم اما دیگه وقت نبود و همون رو خریدم . بعدش ی جا حراج زده بود کیفاشو رفتم خریدم .شلوار ساده و کتونی هم خریدم .شوهری هم چند تا عطر خرید واس رفیقاش من نمیذاشتم بخره چون پارسالم از مشهد خرید بیشترش موند تو خونه .ولی دیگه گفت فلانی هی بهم میگه سوغاتی بیار . دیگه واس باباشم عطر خرید ولی هنوز نداده . شاید قصد داره روز پدر بده . اها باباش اینا هم قرض اینا داشتن قرار بود هیچ جا نرن اما برادرشوهر 4 راضیشون کرده و با ماشین اونا رفتن مشهد . برادرشوهر 1 و 3 هم با هم رفتن مشهد . دیگه اون روز از خرید برگشتیم ناهار خوردیم خونه و وسیله هارو اماده کردیم گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم . حیف شد خیلی از جاهای اصفهان رو نرفتیم بگردیم .باید بیشتر می موندیم اما دیگه قسمت نشد . ب نظرم باید چند تا جوون و پایه باشه واس مسافرت . با جمعیت زیاد سخته و همه علاف همدیگه هستن . خخخخ رفته بودیم منارجنبان شوهری ب پسر دوست بابام میگفت حواست باشه اینجا بری تو آسمون گیر میکنی ب مناره ها نمیای پایین ها خخخخ ولی بازم ی کم شیطونی هم میکرد اونجا . رفته بودیم آتشگاه با چند تا دختره ایتالیایی دوست شده بود . مترجمشون ازش عکس گرفت قرار شد براش بفرسته . 
خلاصه راه افتادیم ب سمت خونه .ولی گفتیم ی دفعه قم هم بریم . و دیگه شب بود رسیدیم قم . من ک تو ماشین خواب بودم . اون موقع هم بابای شوهری زنگیده بود بهش ک مدارکای ماشین رو کجا گذاشتی گم شده .شوهری گفت موقع رفتم دادم دست مامان مطمئنم .ولی بازم اونا گفتم ما همه جا رو گشتیم و پیدا نکردیم .بخاطر همین شوهری اعصابش خورد بود . ولی من مطمئن بودم دست مامانشه و مامانش گم کرده . اخه خیلی شلختس اصلا خونش نظم و ترتیب نداره هیچ وسیله ای سر جای خودش نیس .ظاهرش شاید تمیز باشه ولی وقتی در کمد و کابینت اینارو باز کنی سرت گیج میره ! دیگه من ک خوابیده بودم تو ماشین حالشو نداشتم برم زیارت شوهری هم بخاطر  مدارکا اعصابش خورد بود و نرفت . پریود هم بودم و بخاطر همین هم نرفتم دیگه .روز دوم عید پریود شدم و خیلی بد بود . تو مسافرت پریود باشی واقعا عذابه . ی نصفه روز ک از دل درد داشتم می مردم من . بعدش دیگه مامان اینا ک رفته بودن زیارت دیر کردن شوهری گفت بیا ما هم بریم .منم ک پشیمون شده بودم نرفته بودم گفتم اوکی . رفتیم دیگ ساعت دوازده شب بود. شوهری پرس و جو کرد و فهمیدیم حرم خیلی دوره . و بیخیال شدیم . دیگه برگشتیم پیش اشین دیدیم مامانم اینا اومدن و سفره انداختن ک شام بخوریم . شام رو همونجا کنار  ماشین خوردیم هوا هم ک خیلی سرد بود .بعدش هم بدون توقف راه افتادیم ب سمت خونه و ساعت شیش صبح هشتم فروردین رسیدیم خونه . من مستقیم رفتم حموم بعد هم مرتب کردن وسیله ها و کارای خونه . ولی تا دو روز هیچ مهمونی نیومد فقط داییم اینا اومدن . به شوهری میگفتم بیا بریم عید دیدنی دیر میشه وقت نیس . هی میرفت سر ماشینش حرص منو در اورده بود . رفتیم شیرینی هم بخریم ک هر چی گشتیم پیدا نکردیم اون مدلی ک میخاستیم . میخاستم سبزه و ماهی اینا هم بخرم ک پیدا نکردیم !! ب شوهری گفتم دیدی گفتم میگم کارامون رو انجام بدیم نمیای بریم گفت اره راس میگی حق با توهه ! گفتم چ فایده ک ی بار نشد گوش بدی ب حرفم . دو روز اخر عید هم خونمون مهمون میومد و هی هول هولکی میرفتیم مهمونی . وای دیگه از هر چی مهمونیه حالم بهم میخوره خخخخ هر جا میرفتیم پنج دقیقه مینشستیم بعد پامیشدیم واقعا خسته شده بودم  عین خاله بازی بود!! تا همین پری روزا هم همش مهمون میومد خونم و سرم شلوغ بود .اخه همش هم شام  میومدن البته فقط  فامیلای شوهری  . حالا دو تا بابابزرگ هام هنوز نیومدن خونمون . 
نصف خاله های شوهری رو هم گلچین کردیم و نرفتیم خخخخ . خونه خاله خودمم هنوز نرفتیم و قراره ی شب شام بریم خونشون . 
امروزم ک روز مرده . ب همه پدر ها و مرد ها تبریک میگم .
امشب خونه پدرشوهر هستیم و فکنم بعدش بیایم خونه ما . 
این پست رو توی ایام عید نصفشو نوشتم ولی فرصت نشد ب اتمام برسونم ک امروز بالاخره تمومش کردم . 
بازم میگم ان شالله ک هممون سال خوبی داشته باشیم 
راستی چرا همه وبلاگاشون رو حذف کردن یا بستن ؟ نیلوفر تو دیگه چرا بستی . 
فعلا بای جیگرا 


نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 05:47 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلام خوبین ؟ چهارشنبه بود ک پست گذاشتم. ساعت یازده شوهری اومد دنبالم و رفتیم خونه .شام هم یادم نیس ک چی خوردیم .


پنجشنبه قرار بود با مامانم اینا بریم بیرون . صبح پاشدم و صبحانه خوردم و اماده شدم اومدم خونه مامانم اینا . شوهری هم هنوز نیومده بود خونه .اومدم اینجا دیدم تازه دارن صبحانه میخورن . من هول هولکی از خونه خودم اماده شدم اومدم اینجا گفتم الان دیر میشه اومدم دیدم هنوز اماده نشدن ! اخه ابجیم اون روز کلاس جبرانی ریاضی داشت و من فکردم حتما با ما میاد برسونیمش ک اومدم دیدم خودش رفته . بعد دیگه ی کم نت گردی کردم تا مامانم اینا صبحانه خوردن و اماده شدن و رفتیم . رفتیم بازار و ی کم خرید کردن مامانم اینا ، مثل شیرینی خوری دو طبقه ، قوری ، گلدان . دو تا هم پادری خریدن ک یکیش برای منه . پادری خودم جنسش مثل موکته و همش آشغال میگیره ولی این موکت نداره و اشغال نمیگیره اصلا . بعد دیگه خونه بودیم مامانم گفت ک النگوهاش رو عوض کنیم ولی رفتیم بازار نظرش عوض  شد و هر کاری کردیم عوض نکرد ک نکرد . من از قصد بردمشون پیش ی طلا فروشی ک آشنامون هست گفتم مامانم تو عمل انجام شده قرار بگیره و صد در صد عوض میکنه ! دیگه اقای فروشنده هم همه النگوهاش رو آورد و دیدیم اما بازم مامانم گفت نع هر چی من و بابام بهش گفتیم عوض کن عوض نکرد ک نکرد . بابام چقد بهش گفت خانوم عوض کن بازم گفت ن! مامانم میگفت الان دارم دندون هام رو درست میکنم و بعد از عید هم باید برم چند تاشون رو پر کنم و پولش زیاد میشه و اینا . گفتم خب بابا خودش داره میگه ک عوض کن حتما برنامه ریزی پولشو کرده ک میگه عوض کن ، بازم قبول نکرد ! خخخ ی نفر باید منت شوهرش رو بکشه ک واسش ی چیزی بخره ی نفرم اینجوری . بهشم گفتم بیا حداقل لباس واس عیدت بخر گفت دارم ک میخام چیکار کنم  همون چند تا تیکه ای هم ک اون روز خریدن ب زور خریدن . وای انقد حرصم گرفته بود . میگفتم بیاید بریم تابلو بخریم واس اون اتاق گفتن ن ولشکن حالا میخایم خونه رو داخلش رو بهم بزنیم بعدا میخریم . گفتم چ ربطی داره دیگه نمیخای تابلو رو بندازی دور ک میخای خونه رو داخلش رو بهم بزنی ربطی هم ب تابلو نداره . مامانم گفت ن . بابامم تا مامانم اوکی نمیداد نمیخرید  وگرنه من کلی وسیله در نظر داشتم بخرم براشون !! خلاصه دیگه ساعت سه بود ک رفتیم دنبال ابجیم . ابجیم بعد از کلاسش میخاست با دوستاش برای کار گروهی بره پارک بانوان .ک ما هم رفتیم اونجا دنبالش زنگیدیم گوشیو جواب نداد و من رفتم داخل پارک ک ببینم میتونم پیداش کنم .خوشبختانه زود پیداش کردم با دوستاش داشت عکس میگرفت . یکی از دوستاش تا منو از دور دید قبل از این ک ابجیم منو ببینه  ب ابجیم گفت خالت اومده دنبالت خالت اومده !! بعد ابجیم منو دید گفتم ک خاهرش هستم . خخخ بعد همه دوستاش گفتن وای چقدر شبیه هم هستید شما !!
 هر کی مارو میبینه میگه شما خیلی شبیه هم هستید !!بعدش هم دیگه ابجیم کارش تموم شده بود و با دوستش اومدیم تو ماشین .دوستش رو تا جایی رسوندیم و خودمون هم اومدیم خونه . من رفتم خونه خودم . شوهری هم بیدار بود سریع دو پیمونه برنج گذاشتم برای ناهار خورشت هم داشتیم ک همون رو میخاست گرم کنم .شوهری ی نیم ساعتی خوابید منم جدول حل کردم با گوشی شوهری . بعد سفره انداختم و شوهری رو بیدار کردم ک گفت من ناهار کالباس اینا خوردم و نمیخورم . منم انقد گشنم بود دو تا بشقاب خوردم !! خخخ وای جدیدا خیلی میخورم اصن نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ی چند تا قاشق هم غذا مونده بود ک ریختم تو باغچه برای گنجشک ها .بعد از این ک شوهری رفت سفره رو جمع کردم و نم رفتم خونه مامانم اینا چون خیلی دلگیر بود تو خونه و دلم گرفته بود . اومدم خونه مامانم اینا ابجیم رفته بود خونه عمم اینا ،با مامانم ی کم حرف زدیم  زنگیدم ب خالم با اونم صحبت کردم بعد رفتم خونه مامانبزرگم اینا ک از اونجا با داییم برم خونه خودم .بعد دیگه رفتم اونجا ی کم نشستم اون یکی خالمم 3 اومد اونجا . واس خودش مانتو دوخته بود اورده بود ب ما نشون بده  ک خیلی خوشگل شده بود و تمیز دوخته بود اولش من فکردم حاضری هست .! شلوار هم دوخته بود ک اونم خوب بود . ی روسری خوشگل هم خریده بود . این خالم خیاطی میکنه و بیشتر خودش میدوزه تا بخره . شوهرشم خیلی چیزه و خالمم خیلی ساده هست ما بهش میگیم همیشه ندوز ی کمم بخر . ولی همیشه میدوزه شوهرشم خیلی چیز شده . حتی درآمدی ک خالم از خیاطی درمیاره رو برای خودش بر نمیداره اصلا . هر کی دیگه جای خالم بود تا الان برای خودش کلی پس انداز کرده بود بخدا . اما شوهرشم دیده خالم اینجوریه قلقش اومده دستش !خلاصه اون شب با داییم رفتم خونه خودم . خونه رو تمیز و مرتب کردم و ظرف مرفارو شستم چون عصری خونرو همونجور ول کردم و اومدم اینجا !ساعت یازده هم شوهری اومد خونه . شام هم تخم مرغ انداختم براش با گوجه و خیار شور اینا چون هیچی ب ذهنم نمیرسید درست کنم !خودم سی بودم و میخاستم نخورم اما داشتم سفره رو مینداختم اشتهام باز شد و نشستم خوردم!!
بعد از شام هم خوابیدیم. 


جمعه هم صبح پاشدم و شوهری هم اومد صبحانه خوردیم شوهری گفت بیا بریم بیرون من کار دارم انجام بدم و بیایم ک حالشو نداشتم و نرفتم . نشستم فیلم دیدم و بازم خونه رو ی کم تمیز کردم . بخدا هر چی تمیز میکنی تمومی نداره . برنج رو هم خیس کرده بودم و ماهی رو از فریزر در آورده بودم و گذاشته بودم تو آبلیمو اینا ک برای ناهار سبزی پلو با ماهی درست کنم . شوهری ساعت سه اینا بود اومد خونه و ناهار رو اوردم خوردیم بعد از ناهار خیلی سنگین شده بودیم و ی کم دراز کشیدیم . شوهری هم قبول کرد ک دو برگ دیگه ب آلبوم اضافه کنیم !گفتم فردا زنگ میزنم آتلیه میگماااا . گفت باشه!!! خخخخ بعدش هم شوهری رفت سرکار و منم اومدم خونه مامانم اینا . قرار بود شب بریم خونه مادرشوهر اینا . دیگه اومدم خونه مامانم اینا ی کم نشستم شب هم میخاستن برن عروسی دختر خاله بابام . ب نظرم خیلی بده عروسی نزدیک عید باشه ! چون آدم عید کلی خرج داره دیگه عروسی هم باشه ک دیگه بدتر ! عروسی داییم هم سه چهار سال پیش نزدیک عید بود فکنم ! بعدش من اومدم خونه خودم تا شب نشده اماده بشم برم خونه مادرشوهر . اماده شدم و رفتم اونجا . اومده بودن جارخت خوابی هاشون رو نصب کنن . دیگه دختر عموی شوهری هم اومده بود اونجا تا دراور مادرشوهر رو ببره . مثل این ک مادرشوهر کمد دیواری میخاد نصب کنه دراورش رو نمیخاسته و با دختر عموی شوهری عوض کرده .اونا جا کفشی دادن ب مادرشوهر و مادرشوهرم دراور رو داده ب اونا . بعد حالا مادرشوهر ب برادرشوهر2 گفته بوده میدم ب تو ک دختر عموی  شوهری زنگ زده و مخ مادرشوهر رو زده ک اون برداره . برادرشوهر هم وسیله های دراورش رو در آورده و فکنم واس خوش رو داده ب ضایعاتیه . بعد اون شب ما اونجا بودیم برادرشوهر2 اومد و فهمید ک مامانش دراورش رو داده ب اونا خیلی ناراحت شد و گفت یعنی ما اندازه اون ارزش نداشتیم و اینا . مادرشوهر هم خودش هم ناراحت شد و گفت اخه برادرشوهر بزرگه هم زنگید ب من و گفت بده ب من و من گفتم هفتاد تومن میخام ب فلانی بدم ولی شصت تومن تو بردار ک اونم ناراحت شد و گوشیو گذاشت ! مادرشوهر میگفت اگ ب برادرشوهر بزرگه میدادم این میخاست ناراحت بشه و اگ ب این میدادم زن اون میخاست ناراحت بشه(یعنی جاری بزرگه) ! بعد هم مادرشوهر گفت من ب همین اقاهه ک داره کمد دیواری نصب میکنه میگم ک ی دراور هم برای تو بسازه ک اونم گفت  لازم نکرده و نمیخام و اینا . مادرشوهر میگفت بخدا اون خیلی سنگین بود واینا من میخاستم ردش کنم بره . بعد دیگه برادرشوهر هم پاشد رفت با ناراحتی و مادرشوهر هم ناراحت شد حسابی و همش خودش رو سرزنش میکرد میگفت تا صبح خوابم نمیبره و اینا . دیگه شوهری و پدرشوهر هم میگفتم تو هر وقت بخای ی کاری کنی این برنامه ها پیش میاد . 
حالا مادرشوهر اول ب شوهری گفته بوده بیا تو بردار شوهری هم گفته ما ک داریم میخایم چیکار ! بعد اون شب شوهری میگفت کاش من برداشته بودم این برنامه پیش نمیومد ! 
ب نظر من اصلا مادرشوهر نباید اونو ب کسی میداد چون هم سالم بود و هم جادار کلی لباس اینا میشد توش جا بدی ولی ب قول خودش سنگین بوده اما مگ ادم میخاد هر دقیقه جا ب جا کنه؟ 
شام هم خورشت قیمه بود ک اوردم و خوردیم مادرشوهر نمیدونم دلش اینا درد میکرد و نخورد . ساعت ده نیم هم شوهری خوابش میومد و اومدیم خونه .


شنبه ساعت ده پاشدم و شوهری هم اومد خونه . صبحانه خوردیم ، شوهری رفت حموم دوش گرفت و بعدش م من زنگ زدم ب آتلیه خیالم راحت شد !خخخ شوهری دراز کشید گوشی بازی کرد و من ی عالمه از برگه ها و سررسیدهاش رو ک توش کاراش رو مینویسه اودم بهش نشون دادم و ازش پرسیدم و هر کدوم رو ک بدرد نمیخورد جمع کردم . ی عاااالمه دور ریختنی بود و حسابی خلوت شد و چند تاشون رو هم قرار شد سال اینده بریزیم بیرون چون گفت تا سال بعد لازمشون دارم . 
وای تا من جمع جور نکنم خودش ک اصلا جمع نمیکنه . بعد دیگه ناهار هم لوبیا پلو گذاشتم  و زبان خوندم  و خونه رو تمیز کردم ساعت چهار نیم هم شوهری رو بیدار کردم و ناهار خوردیم و با ابجیم رفتیم کلاس . شوهری مارو رسوند . امتحان شفاهی رو ک اون روز نداده بودیم ازمون گرفت وقبول شدم خداروشکر . کلاس خیلی بد شده .استاد هم عوض شده و ی جوریه اصلا . اون روز هم آخرین جلسه توی سال جاری بود .  بعدش ساعت هفتو نیم هم کلاس تموم شد و با بابام اومدیم خونه . من رفتم خونه خودم . رفتم حموم و شام هم املت درست کردم . ساعت یازده هم شوهری اومد و شام خوردیم و من میخاستم بازم نخورم ک نشد! اخه ی کم لوبیا پلو مونده بود و اونو خوردم تصمیم گرفتم دیگه چیزی نخورم اما نشد! فیلم هم دیدیم و بعدش هم خوابیدیم . 

یکشنبه (امروز) ساعت ده بیدار شدم شوهری هم اومد . صبحانشو اوردم خورد و بعدش رفت خونه باباش اینا چون هم اون یارو ک کمد دیواری نصب میکنه میخاست بیاد هم این ک شوهری میخاست ماشینش رو بشوره . منم بعدش صبحانمو خوردم و خونرو تمیز کردم و ظرفای دیشب هم ک مونده بود شستم . ساعت سه هم شوهری اومد گفتش رفتم اونجا گرفتم خوابیدم فقط و ماشین رو هم نشستم اخه اون اقاهه دیر اومد و اینا!گفتم خسته نباشی! ناهار برنج گذاشته بودم با خورشت ک از قبل داشتیم رو گرم کردم . بعد از خوردن ناهار ی کم دراز کشیدیم و ساعت پنج شوهری رفت سرکار و منم اومدم خونه مامانم اینا . از اون موقع هم اینجا هستم .  آخیش نوشتم تموم شد . 
راستی دعا کنید برای عید بریم ی طرفی . شوهری میگه امسال زیاد پول مول نداریم و شاید نریم ولی من دلم روشنه ک میریم . اخه کلا خانواده ما هم ی اخلاقی ک داریم اینه ک اصلا معلوم نیس میریم مسافرت یا نمیریم . یهو لحظه اخر تصمیم میگیرن ک بریم ! اصلا حرفش رو هم نمیزنن ک میخایم بریم یا نریم . مامانم اینا هر جا بخان برن ما هم باهاشون میریم . مادرشوهر اینا هم ک میگن نمیرن جایی . شاید هم لحظه اخر بخان برن ! هیچی معلوم نیس اگ قسمت باشه میریم ان شالله . اگر هم بریم مسافرت مشهد میریم انشالله .دعا کنید شوهری بیاد بریم . 
وای یک سال گذشت چقدر زود گذشت بخدا . 
شبتون بخیر . مراقب خودتون باشید .

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت 05:55 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلام 
یکشنبه بود ک پست گذاشتم .اون شب بابابزرگم اینا شب نشین اومدن خونه مامانم اینا و قبل از رفتن من اونا رفتن .شوهری هم ساعت یازده اومد دنبالم و رفتیم خونه .هر چی گفتم بیاد همین جا شام بخوره گفت ن گشنم نیس نمیخورم .اخه ابگوشت بود غذا و نمیشد ببرم .دیگه نیومد تو و گفتم پس رفتیم خونه از شام خبری نیستا ! خلاصه رفتیم خونه و شامم نخورد . 


دوشنبه صبح پاشدم ساعت ده . شوهری هم همون موقع اومد . صبحانه خوردیم . بعد قرار بود بریم آتلیه ولی باز شوهری میخواس بندازه واس ی روز دیگه ک گفتم ن . اخه اون سری هم رفتیم 400 تومن بهش پول دادیم ک پس فرداش بریم عکسارو انتخاب کنیم اما شوهری کاری واسش پیش اومد و هی میگفت حالا میریم حالا میریم آخرش هم نرفتیم تا همین چند روز پیش ک دیگه رفتیم . ساعت دوازده اینا بود دیگه راه افتادیم رفتیم آتلیه و عکس هارو خودشون چند تایی انتخاب کردیه بودن ک از چند تاش خوشم نیومده بود و جا ب جا کردم . چون باغ هم رفه بودم عکسام خیلی زیاد بود و همشونم قشنگ بودن خدایی. وای دلم میخاد همشونو چاپ کنم !خخخخ    بعد دیگه از اونایی ک انتخاب کردم چند تایی اضافه اومد و توی آلبوم جا نشد . آلبومم ده برگه هست و توی هر برگه سه چهار تا عکس کار کردن . خواستم دو تا برگ دگه هم اضافه کنم ک شوهری مخالفت کرد گفتش نمیخاد همین بسه از کجا بیارم پولش رو بدم . گفتم نمیخایم همین الان بدیم ک بعدا خورد خورد میدیم هر چی گفتم گفت ن . دیگه منشیه گفت پس تا فردا صبح خبرشو بهم بده . گفتم اوکی . هر برگی 140 هزار تومن میشه  تا الان شوهری قبول نکرده خدا کنه بازم رو مخش کار کنم قبول کنه این دفعه . آها گفتن اگ بخای ساده هم چاپ کنی باز همین قدر میشه . عکسارم توی فلش نمیده بهمون . یعنی چی اقا دو ملیون پونصد پول دادیم تا الان باز میگن نمیدیم توی فلش . میخوان عکسارو پاک کنن چی میشه حالا بریزن توی فلش بدن بهمون ؟ بچه ها همه آتلیه ها اینجوری هستن و نمیدن ؟چون من تا جایی ک اطلاع دارم نمیدن توی فلش. اگر شما اطلاعی دارید راهنماییم کنید . خالمم ی سال قبل از ما عروسیش بوده و همون آتلیه رفته بوده و خالم میگفت ب ما هم نمیداد و ما انقد اصرار کردیم آخرش همه عکسارو داد بهمون . وای خدا کنه ما هم اصرار کنیم بهمون بده .اخه حیفه عکساش بخاد پاک کنه . قرار شد ی روز هم قبل از عید زنگ بزنه هاردمون رو ببریم و فیلمی رو ک مونتاژ کردن برامون بریزه بیاریم خونه نگاه کنیم و هر جاش ک ایراد داشت رو یا اگ آهنگاش رو خوشمون نیومد دوباره ببریم عوض کنه . 
خلاصه از اونجا ک درومدیم شوهری گفت بریم پیتزا بخوریم رفتیم و خوردیم . شوهری گفت چرا هی اصرار میکنی واس عکس ها تازه داره پولش تموم میشه ها گفتم میدونم اون ک همی الان پولش رو نمیخاد ما باید بعد از عید واس روتوش عکسامون خودمون هر وقت تونستیم بریم آتلیه ک ما هم هر وقت پول داشتیم میریم و پول عکسارو هم کم کم میریم حالا تا آماده بشه باید چند باری بازم بریم . گفت باشه اما اومدیم خونه گفت ن ! پیتزا هم نصفش رو نخوردیم ک آوردیم خونه . بعدش دیگه مستقیم اومدیم خونه و دراز کشیدیم بعد شوهری ساعت پنج رفت سرکار منم اومدم خونه مامانم اینا . تا ساعت یازده هم اینجا بودم و بعد شوهری اومد دنبالم و رفتیم خونه . شام هم از اینجا ماکارونی بردم . 


سه شنبه ساعت یازده پاشدم شوهری هم همون موقع اومد . عصابش هم خورد بود . گفت واس قسط وام ازدواج زنگ زدن ب ضامنم و الان رفتم 250 تومن قسط هاشو دادم . ی کمم غر زد و میگفت بعد از عید میخام واس خودم کار کنم خسته شدم دیگه هیچی واسم نمی مونه و اینا . البته تا الان زیاد از این حرفا زده ولی بازم واس خودش کار نمیکنه و ب فکر نیس اصلا ، ی لحظه داغ میکنه و اینجوری میگه اما وقتی خانوادش رو ببینه باز دوباره همه چی یادش میره . آخر سرم گفت ک تقصیر خودمه زودتر نمیرم قسط هارو بدم ی دفعه زیاد میشه ! 
بعدش هم باباش زنگ زد و احضارش کرد ک بره اونجا . شوهری رفت و منم ی چایی خوردم و جاهارو جمع کردمو وسیله های اتاق خواب رو ریختم بیرون و آهنگ گذاشتم برای خودم و شروع کردم ب تمیز کردن . ساعت ده اینا بود شوهری هم اومد و ناهار رو ک از قبل غذا داشتیم رو گرم کردم و خوردیم بعدش ی کم دراز کشیدم و شوهری ی چیزی گفت ک ناراحت شدم گریم گرفت . ن بحث کردیم ن حرفمون شد . فقط ناراحت شدم و خیلی گریم گرفت اون انرژی مثبتی ک داشتم تبدیل شد ب انرژی های منفی . تا میایم دو روز با هم خوب باشیم ی چیزی میگه ک بحث و ناراحتی درست میکنه . بعدش دیگه ی کم تو اتاق نشستم اونم داشت فیلم میدید صدام کرد ک محلش ندادم و نرفتم پیشش . بعد دیگه مشغول شدم بقیه اتاق رو تمیز کردن شوهری هم ی کم خوابید و بعد ساعت پنج رفت سرکار موقع رفتنش هم اومد مثلا آشتی کنه اما انقد حالم گرفته بود ک باهاش حرف نزدم اونم گذاشت رفت.دلم گرفته بود و بغض داشتم ی ساعتی دراز کشیدم و ی چایی خوردم بعد بقیه کارارو انجام دادم .شوهری ساعت 9 ی لحظه اومد تو خونه گفت بابام جلوی دره شاید تعارف زدم بیاد خونه حواست باشه منم حال رو ک بهم ریخته بود مرتب کردم و لباس پوشیدم اما نیومد ! میدونستم نمیاد !بعد دیگه شوهری هم بعدش اومد خونه پنج دقیقه و بعد بازم رفت . منم شام قیمه گذاشتم و خودم گرسنم بود پیتزا رو خوردم . شوهری هم ساعت یازده اومد غذاشو آوردم خورد . کشوهای دراور و پاتختی هارو تمیز کردم اما کشوهای زیر تخت موندش چون دیگه حسش هم نبود تمیز کنم . اگ بعد از ظهر شوهری اونجوری نمیگفت انرژی داشتم و تند تند همرو تمیز میکردم ولی نشد . بعد از این ک شامش رو خورد جا انداختم و خوابیدیم . ی کم با هم حرف زدیم ک بازم ب نتیجه ای نرسیدیم . همش حرف خودش میزنه ی کم راجع ب حرفی ک میزنه فکر نمیکنه .بیشتر از این رفتارهاش اعصابم خورد میشه . بچه ها نپرسید ک شوهری مگ چی گفته چون نمیتونم بگم . خودم ب شخصه شوخی قلمداد میکردم تا قبلش ! بگذریم !!
بعدش دیگه با قهر خوابیدیم . 


چهارشنبه ساعت یازده پاشدم شوهری هم همون موقع اومد . ی قهوه خوردم و شوهری هم فیلم میدید. منم اتاق  اینارو مرتب و تمیز میکردم. البته تمیز بود چون من بیشتر وقتا اساسی تمیز میکنم .ولی ب هر حال  آدم همه جا رو تمیز کنه ب دلش میشینه دیگه . بعدش هم ناهار شوهری رو ک از غذای دیشبش بود گرم کردم خورد خودم اشتها نداشتم . بعدش هم حرف زدیم با شوهری و مثلا آشتی شدیم ! عکس هارو هم هنوز شوهری جواب قطعی نداده ک زنگ بزنم بگم یا ن . امروز باید زنگ میزدم خبر میدادم ک ندادم . اگرم نشد اشکالی نداره اصرار میکنیم توی فلش بده بهمون ک داشته باشیم . راستی بچه ها شما چ آهنگ هایی رو برای مونتاژ فیلم عروسی پیشنهاد میکنید ؟ بگید برم دانلود کنم ک اگ خواستم آهنگا رو تغییر بدم .
بعدش ک شوهری ناهارشو خورد حرف زدیم و من اماده شدم اومدم خونه مامانم اینا اخه چند تا از ظرف های مامانم هم دستم بود و این ک با لپ تاپ کار هم داشتم . اومدم اینجا مامانم و ابجیم داشتن ناهار میخوردن . چون ابجیم از مدسه دیگه تا برسه  خونه ساعت سه  و نیم هستش اون موقع میخورن . دیگه منم اشتهام باز شد و خوردم . برنج و تن ماهی بود .بعدش هم کارمو انجام دادم و رفتم خونه خودم تا اماده بشیم و با شوهری بریم کلاس زبان . ساعت ی ربع ب پنج اینا بود ک رفتیم و ب شوهری گفتیم سر چهار راه پیاده کنه تا بقیش رو پیاده بریم . ولی رسیدیم نزدیک اموزشگاه بازم وقت داشتیم و ی کمم همون اطراف دور زدیم .خیلی کلاسمون بد و شلوغ شده .هفت هشت تا بچه ابتدایی هستن ک اومدن انقدر هم سر صدا میکنن !خخخخ همه بچه های کلاس ک صداشون درومده !بعد از کلاس هم بابام اومد دنبالمون و من رفتم خونه خودم ی وسیله ای ابجیم میخواست براش اوردم و خودمم دوباره اومدم اینجا تا هم وبلاگ رو بنویسم و هم کارای زبان رو انجام بدم .
آخیش اتاق رو قشنگ تمیز کردم خیالم راحت شد .ب دلم نشست ! ولی بازم تا عید کلی گرد خاک میشینه  فقط مونده حال رو تمیز کنم با اون یکی اتاق . آشپزخونه رو هم ی دستی میکشم بهش . راستش اصلا دلم نمیخاد ب کابینت ها دست بزنم . چون همه درهاش خرابه و اصلا ی جوریه روی هود هم چربی نشسته بدم میاد .سال بعد هم باید بیاد و تکلیف خونه مشخص بشه ببینیم بازم اینجا ماندگار هستیم یا ن . بخاطر همین دلم نمیخاد ب خونه دست بزنم . تازشم اتاق خواب از دو جا نم داده دیوار هاش . مرده شور این خونه رو ببرن ک فقط ظاهرش خوبه همه چیزش ایراد داره . اگ آدم مال خودش بود درست میکرد ولی چاره ای جز تحمل نیس . 
 مراقب خودتون باشید . بوس بوس .شبتون خوش .


نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت 08:21 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلام  خوبین ؟
یادم نیس از کی ننوشتم چون فکنم تاریخ پست هام اشتباه شده .و خیلی وقت هم هست ننوشتم دیگه اصلا یادم نمیاد !
از جایی ک یادم میاد مینویسم .


 سه شنبه قرار بود با خالم بریم بیرون و برای مامان من خرید کنیم . چون میخاستیم خونش رو بتکونیم گفتیم چند تا وسیله هم بگیریم .
سه شنبه صبح پاشدم شوهری نیومده بود . رفتم خونه مامان بزرگم اینا ببینم خالم اومده یا ن . دیدم همون لحظه اومدن و دوباره من برگشتم خونه خودم اماده شدم و رفتم پیش خالم ببینم قصد داریم با کی بریم . از خونه مامانبزرگم هم زنگیدم ب شوهری ک گفت تهرانم چون شب قبلش گفت میخام برم واس سند ماشین ولی فکردم حتما ی روز دیگه میخاد بره و جدی نگرفتم حرفای شوهری رو دیگه نمیشه راست یا دروغش رو تشخیص داد !.گفتم وا فکردم داری شوخی میکنی . گفت نبابا .گفتم کی میای حالا . گفت خیلی شلوغه و بعد از ظهر شاید بیام . گفتم اوکی وخوشحال هم شدم چون دیگه خیالم بابت شوهری راحت بود و میدونستم ک خونه نیس !چون اگ باشه باید بالاخره زود بیام ناهار بخوره و بره سرکار تا صداش در نیاد . خلاصه بابابزرگم هم خونه نبود چون قرار بود با اون بریم . زنگیدم بهش ک بیرون بود و گفت حالا کار دارم ولی گفت باشه زود میام ک تا بیاد خونه ظهر شد و ناهار رو خوردیم . قبل از ناهار هم مامانم اومد اونجا و گفت نمیخاد واس من چیزی بخرید و من میخام چیکار مگ . دیگه ما هم گفتیم یعنی چی توی روحیت تاثیر داره تا کی میخای اینجوری باشی . خلاصه ی کم حرف زدیم و مامانم رفت . ما هم بعد از خوردن ناهار نشستیم تا بابابزرگ چاییشو بخوره و همون موقع هم خاله بزرگم زنگید ب گوشی خالم . گوشی داد ب من و خودش میخاست بره دستشویی من ی کم صحبت کردم تا بیاد . تمام تلاشم رو کردم ک نگم میخایم بریم خرید ولی اخرش هی گفت بیاید خونه ما دیگه مجبور شدم بگم داریم میریم بیرون . اونم فورا گفت ع پس بیاید دنبال من منم بیام . بعد هم ی کم با خالم صحبت کرد و قرار شد بریم دنبالش . وااای منو خالم دیگه حرصمون درومد . اخه این خالم ی اخلاق های خاصی داره و اصلا خوشمون نمیاد . ما میخاستیم خودمون سه تا بریم اما دیگه اونم اومد . میخاست بره النگوش رو هم عوض کنه . رفتیم دنبالش و بعد هم رفتیم بازار اول رفتیم طلا فروشی و خالم النگویی ک دو روز پیش خریده بود رو عوض کرد و پونصد تومن ضرر کرد دو روزه ! اگر هم بهش میگفتیم عوض نکن یا بعدا ی وقت ناراحت میشد . دو روز پیش با شوهرش رفته بخره شوهرشم اخلاق های بدی داره و خرج نمیکنه و ی چیزی بخاد بخره دیگه جون ادمو ب لبش میرسونه . این خالمم خیلی وقت بوده گفته بوده ک بریم النگوم رو عوض کنیم . دور پیش رفتن خالم ی النگو داشته داده و فکنم انگشترش رو هم داده و ی مقدار هم پول داده و ی النگو خریده و بعد پشیمون شده و خوشش نیومده !! اخه شوهرشم مثلا بخان چیزی بخرن فقط میگه زودباشید انتخاب کنید و حوصله نداره .البته واس خانواده خودش فقط اینطوریه اما واس همه هر کاری داشته باشن انجام میده . خیلی بده اینجوری . بعد دیگه اون روزم جمعه بوده اینا رفتن و مغازه ها بسته بوده اکثرا دیگه مجبوری اینو انتخاب کرده چون اگ انتخاب نمیکرد معلوم نبود دیگه کی برن بخرن !! بعد خالم اومده خونه پشیمون شده و ب خاله کوچیکم گفته ی روز بریم با هم من این النگوم رو عوض کنم . دیگه خودتون هم خبر دارید ک طلا رو بخای عوض کنی چقد ضرر میکنی . حالا دیگه اون روزم پنهانی از شوهرش عوض کرد چون اگ بفهمه خب حرصاش در میاد دیگه ولی بازم اونی هم ک خرید ب دلش ننشت و قشنگ نبود . !! قیمت هاش و وزنش دقیقا مثل همونی بود ک خریده بودولی چون تعویض کرد انقدر ضرر کرد . حالا مثلا طلا فروشیه آشنا بود انقدر ضرر  کرد ! اخه من نمیدونم علت عوض کردنش چی بود ؟ اگ از اون خوشش نمیومد میخاست یکی قشنگ تر بخره دیگه اما قشنگ هم نشد اونی ک عوض کرد و خودش هم بعدا حسابی پشیمون شد !! یکی بود خیلی قشنگ بود ولی پول باید خیلی میذاشت سرش و خالمم پول نداشته . خلاصه از النگوی جدیدش خوشش نیومد . بعد از این ک کار خالم تموم شد رفتیم و برای مامانم جا ادویه دکوری خریدیم و ی مدل هم دم دستی و چند تا چیز دیگه . جا قاشقی و اینطور چیزا . همشون خیلی خوشگل شدن مخصوصا جا ادویه دکوریش . جا ادویه ای هاش شد 400 تومن و چند تا چیز دیگه هم خریدیم دیگه پولمون تموم شد و نشد بخریم براش . حالا ان شالله سری های بعد میخریم . گوشی ندارم وگرنه عکسش رو میذاشتم . دیگه بعد از این ک کارمون تموم شد خاله بزرگم رو رسوندیم خونه خودش و ما هم رفتیم بستنی خوردیم و رفتیم خونه بابابزرگم اینا . ی کم نشستیم مامانم اینا هم اونجا بودن وسیله هارو نشون دادیم و فکنم مامانم هم خوشش اومد .فقط قبلش بلده غررر بزنه و ضد حال . بخدا نشد ما ی کاری بخایم انجام بدیم و کسی ضد حال نزنه ب ما . بعدش داییم منو رسوند خونه خودم چون هر چی زنگ میزدم ب گوشی  شوهری انتن نمیداد . رفتم خونه شام ماکارونی گذاشتم و شوهری ساعت یازده اومد و گفت دلم برات تنگ شده بود . ی کارتون گوشی هم دستش بود . گفتم چرا گوشیت انتن نمیداد گفت ک سیم کارت خوب جا نرفته بود توی گوشی . (پریشبش من خونه مامانم اینا بودم هر چی زنگیدم ب شوهری در دسترس نبود و وقتی اومد دنبالم گفت پشت فرمون داشتم با گوشی حرف میزدم و گوشیم افتاد زمین و خورد شد ! رفتیم خونه دیدم کلا صفحش شکسته بود و تازه گوشی هم خم شده بود چون شوهری میگفت فکر کنم رفت زیر لاستیک ماشین بغلی . داده بود درستش کنن گوشی رو ک مثل این ک گفته بودن درست بشو نیس ) گفتم چرا گوشیت انتن نمیداد گفت ک سیم کارت خوب جا نرفته بود توی گوشی .خلاصه فهمیدم ک گوشی خریده گفتم واس چی خریدی تو ک گوشی داشتی از همون ساده استفاده میکردی .من بهت ی چیزی میگم بخریم میگی پول ندارم اما میری گوشی میخری . ک گفت اصلا پول ندادم بهش و همرو چک دادم برای برج 3 سال بعد . ک من بعدا دسته چکش رو دیدم ی دویست تومن برای اخر اسفند ماه چک داده بود . ب منم گفت بردار گوشی رو گفتم ارزونی خودت من گوشی ندارم حداقل استرس هم ندارم و راحتم دیگه . بعد دیگه خوابیدیم . 


 چهارشنبه قرار بود از صبح بریم خونه مامانم رو تمیز کنیم . رفتم خونه مامانبزرگم اینا ک با خالم بریم خونه مامانم اینا . چون خالم اومده بود اونجا مونده بود چند روزی . دیگه رفتیم خونه مامانم و شروع کردیم آشپزخونه رو تمیز کردن . خداروشکرررر بزنم ب تخته مامانم زیاد غر غر نکرد و خودش هم راضی بود ک براش تمیز کنیم . چون مامانم خیلی طول میده بخاد کاری انجام بده و اگ خودش بخاد تمیز کنه تا تموم نشده کازش از اون ور کثیف میشه !! کار ما تا ساعت یازده شب طول کشید و آشپزخونه رو کامل تمیز کردیم .همه ظرف هارو اوردیم پایین و من دستمال زدم و خالمم دیوار ها و کابینت ها رو کف زد و دستمال کشید و شک کرد. واقعا تمیز کردن آشپزخونه خیلی سخته با اون همه چبی ک همه جاش نشسته . ناهار هم مامانم مرغ گذاشت ک ساعت 5 بردم برای شوهری و از خواب بیدارش کردم ناهارش رو خورد و رفت سرکار . بعد بازم سریع اومدم خونه مامانم اینا . دیگه شام هم مرغ مونده بود و فقط مامانم برنج گذاشت ک برای شوهری هم بردم . ساعت یازده زنگیدم ب شوهری ک بید دنبالم بهش گفتم بذاره بمونم اینجا ک گفت ن من خونه میترسم گفتم لوس نشو بذار بمونم ک قبول نکرد . و اومد دنبالم و رفتیم خونه . شام شوهری رو اوردم خورد و انقدر خسته بودم تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد .


 پنجشنبه صبح پاشدم و شوهری اومد صبحانه خوردیم و شوهری رفت خونه مامانش اینا و منم  رفتم خونه مامان بزرگم اینا دنبال خالم ک بریم خونه مامانم اینا اما دیدم خالم زودتر از من رفته اونجا . اخه من اون روز ی کم دیر تر بیدار شدم و تا بیام خونه مامانم شد ساعت یازده .  دیگه خالم مشغول بود . اتاق پذیرایی رو تمیز کردیم بعدش هم اتاق خواب رو . اون یکی اتاق رو چون تمیز بود زیاد دست نزدیم بهش. ناهار هم مامانم بادمجون گذاشته بود . ساعت چهار زنگ زدم ب شوهری ک بیاد همین جا ناهار رو بخوره ک دیگه من کار دارم نرم خونه دوباره برگردم .شوهری خواب بود و گفت ای بابا من تازه خواب بودم زنگ زدیا گفتم بیاد اینجا بخوره ک گفت من ناهار خوردم گفتم باشه پس من نمیام دیگه خونه خواب نیوفتی ها گفت باشه بیدار میشم خودم . بعد دیگه ساعت پنجو نیم گفتم نکنه خواب بیفته و زنگیدم بهش گوشی رو برنداشت سریع رفتم خونه خودم و دیدم بعععله خواب افتاده و صدای تلوزیون تا توی کوچه میاد اما شوهری هنوز خوابه . خواب افتاده بود دیگ اولش ی کم عصبی شد گفتم خب من ک بهت گفتم خودت بیدار بشو تو هم گفتی خودم بیدار میشم . اما دیگه بعدش چیزی نگفت چون باباش ب این چیزی نگفته بود ! چون باباش عصبیه و کلی دعواش میکنه اینم چون نمیتونه حرفی بزنه عقده هاش رو میاد سر من خالی میکنه . بعد دیگه دوباره اومدم خونه مامانم اینا و تا ساعت 9 شب کار کردیم و تموم شد .بعد با خالم رفتیم خونه مامان بزرگم اینا و از اونجا من با داییم رفتم خونه خودم و چند تا از لباس مجلسی هامو اوردم برای خالم چون جشن سیسمونی خاهر شوهرش بود و دیگه گفتم نخر ارزشش رو نداره اون همه پول بدی و ی بار بپوشی و گفتم من بهت میدم . بعد دیگه لباس هارو ک دادم اومدم خونه مامانم اینا شام خورشت لوبیا با برنج خوردیم و شوهری ساعت یازده اومد اینجا و شامش رو ک خورد رفتیم خونه خودمون . 

جمعه صبح بیدار شدم و شوهری اومد صبحانه خوردیم و جمعو جور کردم . بهش گفتم بیا بریم بیرون گفت باشه . ساعت ی ربع ب دوازده اینا بود ک رت ماشین رو از خونه باباش اینا بیاره گفت زود اماده شو الان میام .من اماده شدم ی ساعت بود منتظرش بودم . گوشی سادش رو هم گذاشه بود خونه با همون زنگیدم بهش جواب نداد حرصم درومده بود دیگه منم رفتم خونه مامانم اینا چند دقیقه بعد زنگید خونه مامانم اینا ک کجایی بیا بریم گفتم من دو ساعته منتظرت هستما گفت ماشین رو بابام برده بود بیرون . گفتم نمیتونستی ی زنگ بزنی ب من خبر بدی . منم ک زنگ میزنم جواب نمیدی .گفتم دیگه نمیام . بعدش هم ی کم خونه مامانم نشستم و رفتم خونه . دیدم نشسته داره با گوشیش بازی میکنه . منم فیلم اوکیا رو گذاشتم دیدم بعد هم بهش گفتم بره پیک نیک رو از تو ماشین بیاره میخام بادمجون کباب بزنم . رفت اوردم و رفتم تو حیاط بادمجونا رو کباب زدم چون هم گاز کثیف میشد هم این ک خونه پر از دود میشد . دیگه بعدش هم میرزا قاسمی درست کردم ک خیلی خوشش اومد و گفت خوشمزه شده. بعد از ناهار من جمع جور کردم و شوهری هم گفت نمیرم سرکار میخام برم خونه بابام اینا دارن کف خونشون رو سرامیک میکنن و منم باید برم کمک کنم . منم بعد از رفتن شوهری رفتم خونه مامان بزرگم ک زنگیدیم مامانم هم اومد اونجا و ی کم نشستیم بعد من اومدم خونه خودم . وای انقدر خوابم گرفته بوووود ک نگو .دلمم خیلی گرفته بود . فیلم گذاشتم ببینم و خودم رفتم زیر پتو کم کم خوابم گرفت و ی کم خوابیدم . ساعت 9 دیدم یکی پنجره رو میزنه وای یهو پاشدم و شوهری بود . اومد گفت پاشو کارمون هنوز تموم نشده و بیا ببرمت خونه مامانت اینا یا خونه مامانم اینا . دیگه من ک خوابم میومد گفم ولشکن من ک نمیترسم همیشه تنهام ک تو خونه . ک قبول نکرد و پاشدم اماده شدم و رفتیم خونه باباش اینا .زن عموی شوهری و جاری 3 اونجا بودن . ما این اتاق نشسته بودیم و برادرشوهر 2 و 3 و شوهری داشتن اون اتاق رو سرامیک میکردن خودشون پدر شوهر هم اونجا بود عموی شوهری هم بود  . دیگه بعدش عمو و زن عموی شوهری رفتن و برادرشوهر 2 هم شامش رو خورد و رفت  ما هم نشستیم فیلم دیدیم و حرف زدیم . بچه جاری هم انقدر اذیت میکرد ک آخرش دستش موند لای در و انقد گریه کرد گرفت خوابید . تا ساعت دوازده ما نشسته بودیم . دیگه ی کم غیبت برادرشوهر 4 رو کردن ک مادرشوهر میگفت اومد اینجا و با من ی کم حرفش شد و رفت .میگفت گفته اون موقع ک پول یواشکی میدی ب بقیه همونا رو بگو کار کنن برات ! مادرشوهر هم میگفت من کی ب بقیه پول دادم و ... میگف گفتم خب ما هم آدمیم دیگه نمیشه ک تا اخر عمر فقط بدیم ب شما و ... 
از ی لحاظ هایی ب برادر شوهر حق میدم واقعا ک اینطوری میگه . حالا خوبه برادرشوهر میفهمه این چیزارو .اگ الان شوهری بود هیچکس نمیرفت کارکنه شوهری پامیشد میرفت !! بعد هم مادرشوهر همش میگفت برادرشوهر خیلی اخلاقش بد شده و اصلا نمیچسبه ب کار و از وقتی رفته سربازی اینجوری شده . جاری هم تایید میکرد . بعد دیگه ساعت دوازده بود شوهری اومد و هنوز تموم نشده بود ی ردیف هم مونده بود تا سرامیک رو بزنن لی چون شوهری صبح زود میخواست پاشه بره سرکار اومد و با مادرشوهر و جاری شام رو توی اشپزخونه خوردیم و منو شوهری رفتیم خونه خودمون و شوهری رفت دوش گرفت و خوابیدیم .  


شنبه شوهری ساعت ده اومد و منم همون موقع بیدار شدم . شوهری گوشی بازی کرد و منم کارای خونه رو انجام دادم و مرتب کردم . ساعت سه شوهری بیدار شد و ناهار رو ک از میرزا قاسمی دیروز موند بود گرم کردم خورد ولی همشو نخورد گفت صبحانه بیرون عدسی خوردم و سیرم . دیگه چند تا لقمه خودم خوردم و جمعوجور کردم .شوهری رفت خونه باباش اینا تا ماشینش رو از اونجا بیاره . منم زنگیدم ب ابجیم ک ساعت پنج بیاد اینجا بریم کلاس . چون کلاس داشتیم . دیگه شوهری رفت منم نشستم ی کم زبان خوندمو آماده هم شدم  .دوباره شوهری اومد زنگیدم ب ابجیم ک بیاد گفت بابا هم اومده خونه بیا با بابا بریم ک گفتم اوکی . بعد شوهری رفت سرکار و منم ی کم منتظر شدم بابا اینا بیان دنبالم ک نیومدن رفتم حیاط ی کم نشستم بازم نیومدن . تصمیم گرفتم برم خونه مامانم اینا شاید هنوز راه نیفتادن شاید هم توی راه هستن ک صد در صد توی راه میبینمشون . وای من رفتم خونه مامانم اینا دنبالشون دیدم نیستن مامانم گفت اودن دنبالت گفتم وای من هر چی منتظر شدم نیومدن گفت چرا همین الان اومدن . بعد دیگه سریع اومدم خونه خودم دیدم ابجیم داره پنجره ما رو میزنه گفت من دو ساعته دارم در شمارو میزنم کجایی . گفتم من رفتم دنبال شما ! خلاصه مثل این ک بابام دیرش شده بود و رفته بود .منو ابجیم هم قرار شد با تاکسی بریم . دیگه رفتیم کلاس شروع ترم جدید بود . استاد هم عوض شده بود . هفت هشت نفر هم ب کلاس اضافه شده بودن ک همشون کوچولو بودن و ریزه میزه ولی مثل بلبل انگلیسی حرف میزدن !! وااای انقد سرصدا میکردن خخخ خیلی اختلاف سنیشون هم با ما زیاده !! استاد هم ب نظر میاد خوب درس نمیده . وای استاد قبلیمون سختگیر بود و روش تدریسش خیلی خوب بود اما این ک اونجوری نیس . حالا چند جلسه بگذره شاید عادت کنیم باهاش . دیگه بعد از کلاس ی کم با ابجیم پیاده رفتیم تا بابام بیاد دنبالمون . بعدش هم منو رسوندن خونه خودم و خودشون رفتن . اول شام لوبیا پلو گذاشتم و شلغم پختم خوردم . من خیلی شلغم دوس دارم !!مخصوصا ک هوا سرد باشه کنار بخاری بخوری خیلی میچسبه بهم !! بعد دیگه منتظر شدم ساعت نه شوهری بیاد ک نیومد . اگ نیاد دیگه ی دفعه ساعت یازده میاد . رفتم حموم دوش گرفتم .شوهری هم ساعت یازده اومد شام خوردیم و فیلم دیدیم و خوابیدیم . شوهری گفتش فردا من صبح دیر میام خونه کار دارم گفتم باشه منم میخام با مامانم اینا برم دندون پزشکی گفتش ن نمیخاد بری برو ب مامانم کمک کن پاش درد میاد گفتم اوکی . 



امروز (یکشنبه ) شوهری اومد خونه ولی بعد از صبحانه دوباره رفت جایی کار داشت .ب شوهری گفتم زنگ بزن ب مامانت ببین  اگ میخاد خونه تمیز کنه برم کمکش ،زنگید و گفت ک تا کمد دیواری رو نیارن نصب کنن تمیز نمیکنم . (چون کمد دیواری سفارش دادن )منم گرفتم خوابیدم تا دوازده . البته خوابم نبرد بیدار بودم ولی حال نداشتم پاشم . بعد ک ساعت دوازده پاشدم پشیمون شدم ک چرا زودتر بیدار نشدم .!!! شوهری هم ساعت دوازده بود اومد خونه . دیگه پاشدم ی چایی خوردم و فیلم دیدم شوهری هم ی کم با گوشی بازی کرد بعدش خوابید . بعد من رفتم چند تا تیکه لباس بود شستم و ناهار عدس پلو درست کردم . بعدش هم نشستم جدول حل کردم .ساعت چهارنیم هم شوهری بیدار شد و بعد از ناهار رفت سرکار منم اومدم خونه مامانم و از اون موقع هم اینجام . 
وای انگشتااااام .خخخخ 

مراقب خودتون باشید . شب خوش .

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت 09:48 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلام 


یکشنبه بعد از نوشتن پست زنگیدم ب شوهری ک بیاد دنبالم بریم خونه . ساعت 9 اومد خونه مامانم اینا دنبالم و رفتیم خونه . شام استانبولی گذاشتم و شوهری ساعت ده رفت و یازده اومد شام خوردیم و خوابیدیم . 



دو شنبه صبح پاشدم اومدم خونه مامانم اینا یا اینترنت کار داشتم واس زبانم . کارمو انجام دادم توی نت هم چرخیدم ساعت سه نیم اینا بود رفتم خونه خودم چون شوهری خواب بود و باید ناهارشو میدادم میرفت سرکار . اون روزم کلاس داشتیم ولی ابجیم گفت من نمیام کلاس منم دیگه بیخیال شدم نرفتم . بعد از این ک شوهری ناهار خورد و رفت منم دوباره رفتم خونه مامانبزرگم اینا و مامانم هم اونجا بود با مامان بزرگم سه تایی نشستیم حرف زدیم .  بعد داییم اومد منو رسوند خونه و رفتم خونه خودم شام یادم نیس چی گذاشتم ! شوهری ساعت یازده اومد .


سه شنبه صبح پاشدم و مرغ گذاشتم بیرن یخش باز بشه برای البالو پلو . بعد دیگه کارای خونه رو انجام دادم و ساعت یک اینا بود شوهری با باباش رفتن جایی کار داشتن بعد منم اماده شدم رفتم خونه مامان بزرگم اینا زنداییم و خالم اونجا بودن .ی کم نشستم و ساعت سه برگشتم خونه .سالاد الویه هم برده بودم برای مامانم چون صبحش رفته بود دکتر هنوز نیومده بود و ناهار نداشتن دیگه بردم اونجا ک هر وقت اومد مامانبزرگم بده بهش .بعد از این ک رفتم خونه شوهری هم چند دقیقه بعدش اومد و گرفت خوابید منم غذا رو اماده کردم و ساعت پنج بیدارش کردم ناهار خوردیم و اون رفت سرکار منم رفتم خونه مامانبزرگم ک فقط خالم اونجا بود بقیه رفته بودن سه شنبه بازار .همزمان با من ابجیمم اومده بود اونجا . بعدش هم مامانم . تا ساعت هفت اینا اونجا بودم بعد با داییم رفتم خونه خودم .شام هم یادم نیس چی اوردم خوردیم . !



 چهارشنبه صبح پاشدم شوهری اومد بعد از صبحانه شوهری رفت خونه باباش اینا کار داشت منم رفتم خونه مامان بزرگم ی کم اونجا نشستم مامانم رفته بود دکتر اومد اونجا . چند وقته پریود مامانم بهم خورده و یا اصلا نمیشه رفته بود ازمایش داده بود ولی خداروشکر ازمایش هاش همه چیزش نرمال بود و مشکلی نبود حالا دکتره ی ازمایش دیگه نوشته براش . بعد دیگه منم ساعت دوازده بود اومدم خونه .شوهری هم چند دقیقه بعدش اومد .من داشتم خونه جارو میزدم و گردگیری میکردم .شوهری اومد ی کم نشست بعد ساعت دو بود بهم گفت راستی جاری 2 زنگیده ب من گفته ب بهاره بگو خونه ما دعا هستش ساعت دو بیاد . گفتم خسته نباشی الان میگن ؟ گفت یادم رفت همین الان دم در بودم زنگ زد . گفتم حالا خوبه دم در بودی یادت رفته !!!!! خلاصه جمعو جور کردم ناهار شوهری رو ک البالو پلو داشتیم از قبل گرم کردم خورد و خودمم صورتمو ی کم تمیز کردم با بند انداز بعد اماده شدم و رفتم . ساعت دو نیم بود دیگه رفتم .اولش مادرشوهر و چهار پنج نفر دیگه بودن ولی بعدش کم کم اضافه شدن . خداروشکر اون موقع ک من رفتم کسی نبود و خلوت بود ! بعد دیگه ی کم قران خوندیم بعدش حدیث کساء بعدش هم ی خانومه مداحی کرد. حالا منم ساعت چهارنیم کلاس زبان داشتم . چون ی روز برف اومده بود و تعطیل کرده بودن ب جای اون روز جبرانی گذاشته بود .دیگه تا ساعت چهارنیم تموم شده بود تقریبا ولی بعدش پذیرایی کردن ی کم طول کشید و ساعت ده دقیقه ب پنج اینا بود ک تموم شد و اومدم خونه . اول رفتم خونه مامانم چون سر راه بود بپرسم ببینم ابجیم رفته کلاس زبان یا ن ک مامانم گفت با بابات رفته . بعد رفتم خونه خودم ک با شوهری برم . حالا نیم ساعت از کلاس رفته اشکال نداره .ک شوهری هم گفت من وقت نمیکنم ک برسونمت گفتم اشکال نداره تا هر جا تونستی برسون بقیشو خودم پیاده میرم ک گفت من دیر میکنم ولشکن حالا دیگه ب خاطر نیم ساعت میخای بری کلاس گفتم نبابا سک ساعت مونده از کلاسم . گفتش میخای بیای زود باش پس . ک شوهری تا رفت بیرون ماشین رو روشن کنه منم دودل شدم و کلا بیخیال شدم گفتم ولشکن حالا ابجیم ک رفته اگ استاد چیزی بگه میاد ب منم میگه .دیگه رفتم ب شوهری گفتم ولشکن پشیمون شدم نمیام ، برو . بعد از رفتن شوهری منم دوباره اومدم خونه مامانبزرگم اینا ک مامانبزرگم توی حیاط بود میخاست بره خونه مامانم اینا . با هم اومدیم خونه مامانم اینا . چند روزی هست مامانم سرش درد میاد و اومده بود بهش سر بزنه .مامان من سردرد میگیره ها اصلا ما اعصابمون دیگه خورد میشه چند روز طول میکشه تا خوب بشه و وقتی هم ک سردرد میگیره  اصلا خیلی درد داره  . دکتر هم چند باری رفته ولی معلوم نیس چیه . هر دفعه فقط قرص میدن . البته خودش هم پیگیر دکتر رفتنش نیست ها . مثلا الان میگه قرص هامو دیگه نمیخورم ! 
خلاصه اومدیم خونه مامانم اینا و ی کم نشستیم بعد ساعت شیش کلاس ابجیم تموم میشد بابام گفته بود بریم دنبالش .مامانم گفت هوا ک روشنه خودش با تاکسی ها بیاد دیگه زنگید ب بابام گفت ن با ی نفر برید دنبالش . من ب مامانم گفتم ولشکن زنگ میزنیم ب ابجی خودش میاد دیگه مامانم گفت ن حالا بابات گفته اینجوری گفتم وای بابا الان سرکاره از کجا میخاد بفهمه با کی اومده . مامانم هم راضی بود ابجیم خودش بیاد ولی بابام گفته بود اونطوری . خیلی دیگه سخت میگیرن اینا . بعد دیگه رفتیم ک با بابابزرگم بریم دنبالش ک اونم کار داشت و مجبور شدیم زنگ بزنیم خودش بیاد . دیگه اونجا ی کم نشستیم و بعد ساعت هفت اینا بابابزرگم منو رسوند خونه خودم . خونه رو جمعو جور کردم و شوهری ساعت نه اومد یادم نیس شام چی گذاشتم . !

پنجشنبه صبح پاشدم شوهری اومد صبحانه خوردیم بعد رفتیم آموزشگاه رانندگی ک کلاس جبرانی بردارم . بعد از انجام کارمون اومدیم خونه . شوهری منو رسوند خونه مامانم اینا و خودش رفت ماشین رو بذاره خونه باباش اینا . بعد دیگه اومدم خونه مامانم ی کم نشستم و زنگیدم ب شوهری ک ناهار بیاد همین جا .تا شوهری بیاد من نصف این پست رو نوشتم و بقیش رو نشد ک بنویسم .  خالمم آش رشته نإری درست کرده بود و اورده بود اونجا . ب مامانم گفتم نمیخاد برنج بذاری همین آش رو میخوریم ک گفت ن . ی کمم قرمه سبزی از قبل داشت اون رو هم گرم کردیم . ابجیمم نبود رفته بود پارک آبی کرج از طرف مدرسش . دیگه ساعت سه اینا بود شوهری رفت خونه باباش اینا حساب کتاباشو انجام بده منم اونج موندم و با مامانم رفتیم خونه مامان بزرگم اونجا نشستیم تا عصری بعد ابجیم زنگید ک توی راهه و باید برم دنبالش . با بابابزرگم رفتیم دنبال ابجیم و مثل این خیلی خوش گذشته بود بهش .! بعد دیگه منم چند دقیقه نشستم بدش رفتم خونه خودم و یادمم نیس شام چی گذاشتم ! 

جمعه صبح پاشدم و شوهری هم اومدش و بعد رفت خونه باباش اینا سر ماشین کار داشت . منم کارای خونه رو انجام دادم و رفتم خونه مامانم اینا .ساعت سه بود زنگیدم ب شوهری ک گفت تازه کارش تموم شده و داره میره سرکار و ساعت چهار برمیگرده . دیگه گفتم پس بیا دنبال من . ساعت چهار اومد دنبالم . ناهار هم از خونه مامانم کتلت بردم .رفتیم خونه ناهار رو اوردم خوردیم بعدش شوهری نیم ساعتی دراز کشید منم اماده شدم .ساعت پنج شوهری رفت سرکار منم رفتم خونه مامانم اینا ک قرار شد شوهری ساعت شیش بیاد و دیگه از همین جا مستقیم بریم خونه باباش اینا . اومدم خونه مامانم ساعت شیش زنگیدم بهش چون دیر کرده بود ک گفت من وقت نمیکنم بیام خونه خودت برو . بعدش دیگه منم ک اماده بودم رفتم خونه پدرشوهر .اونجا جاری 1 و خواهرشوهر بودن داشتم خونه تمیز میکردن . دیگه منم تا نشستم جاری بزرگه اومد صدام زد ک برم گره های پرده رو در بیارم . بعدش هم وسایل دکوریش رو من شستم و گذاشتیم سر جاش پرده هاش رو انداخت تو لباسشویی . پنجره ها و کمد دیواری اینارو هم جاری بزرگه دستمال کاری میکرد . اها ی ساعت بعد از من هم جاری 4 اومد .بعدش ساعت نه بود شام ک قرمه سبزی بود رو خوردیم و جمعو جور کردیم . من و جاری 4 ظرفارو شستیم . بعدش هم جاری 1 ظرف های توی کابینت رو اورد بیرون و مرتب گذاشت سرجاش ولی دستمال نزد اصلا توی کابینت هارو کثیف هم بود  . ی عالمه هم اشغال جمع کرد بریزه بیرون ک مادرشوهر اومد گفت اینو میخام یونو میخام دوباره نصفشون رو برگردوند !  وای انقد توی کابینت هاش بهم ریخته بود ک نگو . همه چی دیگه اون تو پیدا میشد . حالا جاری مثلا مرتب کرد ولی فردا بری خونش بازم همونطوری هستش . من ک واقعا از بهم ریختگی اعصابم خورد میشه مخصوصا آشپزخونه، نمیدونم چطوری بعضیا بیخیال هستن و واسشون مهم نیس!مثلا مادرشوهر ی وسیله ای رو هم اگ بخاد اصلا پیدا نمیکنه چون هیچی سرجای خودش نیس ! ک متاسفانه شوهری هم همینطوری شده !! اها کمد دیواری هم سفارش دادن براشون بسازن . 
دیگه ما تو اشپزخونه بودیم ک من میوه بردم شوهری گفت تا ساعت دوازده نیم باید اینجا باشی کاری پیش اومده و باید برم . ک گفتم حداقل منو ببر خونه مامانم اینا چون تکالیف زبان رو باید مینوشتم ولی گفتش ن زشته همین جا باش . دیگه ساعت یازده خاهر شوهر و جاری 4 رفتن و بعدش هم جاری 1 بعد از نصب پرده رفت . منم ی ساعتی اونجا نشستم دورهمی دیدم و بعد شوهری اومد دیگه داخل نیومد و من رفتم بیرون . رفتیم خونه خسته بودیم و خوابیدیم البته من ی کم جدول حل کردم بعدش خوابیدم . 



شنبه صبح پاشدم انقد خوابم میومد چون شب قبلش ساعت دو بود دیگه خوابیده بودم .ی قهوه درست کردم خوردم شوهری هم ساعت ی ربع ب 9 اومد خونه و سریع رفتیم منو رسوند اموزشگاه رانندگی چون کلاس جبرانی داشتم . برگشت هم قرار شد خودم بیام . دیگه مربی میگفت چرا اخه رد شدی دقت میکردی . دیگه کلاسم دو ساعت بود ک هم توی شهر دور زدیم و هم رفتیم کوچه امتحانی و دوبل و دوفرمانه و اینارو کار کردیم . بعدش هم ایستگاه تاکسی ها پیاده شدم و با تاکسی اومدم خونه .مستقیم اومدم خونه مامانم اینا و ی ساعتی اینجا نشستم بعد رفتم خونه خودم و شوهری خواب بود ولی گوشیش زنگ خورد بیدارش کردم دیگه ی کم دراز کشیدیم . سبزی و اسفناج هم شوهری خریده بود . شوهری دوباره خوابید ، پاشدم اسفناج هارو برای ناهار درست کردم ولی دیگه وقت نشد سبزی هارو پاک کنم . بعدش هم جمعو جور کردم و شوهری هم بیدار شد رفت حموم وناهار اوردم خوردیم ساعت پنج رفتیم با شوهری دنبال ابجیم ک بریم کلاس زبان .امتحان اخر ترم داشتیم منم توی طول ترم لغت اینارو خونده بودم ولی گرامر رو اصن بلد نبودم ابجیم روز قبلش باهام کار کرده بود ولی تو مخم نمیرفت . حالا امتحان هم اصلا گرامر نداشت خداروشکر !!!!شاید حالا یکی دو تا سوال گرامری بود . همش ریدینگ بودا . ولی خب همونا هم بعضی هاش سخت بود . خودم ک فکر میکنم امتحان رو در حد متوسط دادم . البته من همیشه فکر میکنم امتحان هام رو خوب دادم و نمره بالایی میگیرم ولی بعدش میبینم گند زدم !! بعد امتحان نیم ساعتی توی اموزشگاه وایسادیم تا بابام بیاد دنبالمون . بعدش با بابام و باباش ( چون بابابزرگم هم همراش بود ) رفتیم ی لوستر فروشی لوستر اشپزخونه بخریم ک بابام گفتمامانتون نیس و نمیخرم باید مامان هم باشه !! هر چی اصرار کردیم نخرید و بیخیال شدیم .البته من زیاد از لوستر هاش خوشم نیومد فقط ی مدل بود خوشم اومد ک اومدم خونه توی تلگرام فهمیدم ک مناسب اشپزخونه نبوده و خداروشکر نخریدیم ! بعدش دیگه بابابزرگ رو رسوندیم خونه خودشون و اومدیم خونه مامانم اینا .مامانم حموم بود سریع برنج رو ک از قبل خیس کرده بود گذاشتم و ی کم نت گردی کردم و بعدش شام خوردیم . شوهری هم گفته بود ساعت یازده میاد دنبالم . ساعت یازده ک رفتیم خونه غذای شوهری رو ک از برانی اسفناج ظهر مونده بود اوردم خورد و خوابیدیم . 


یکشنبه صبح پاشدم ی چایی خوردم و بعد شوهری ساعت ی ربع ب 9 اومد دنبالم و رفتیم اموزشگاه . تا ی جاهایی رو هم ک خلوت بود من نشستم پشت فرمون . بعد دیگه اونجا کاراشو انجام دادن و برگه دادن بهم رفتیم محل ازمون و امتحان دادم و خدارووووووشکررررررر قبول شدم . وای خیلی خوشحال شدما . چون دفعه سومم هم بود افسره زیاد سخت نگرفت ، چون منم اخرین نفر بودم ک توی ماشین نشسته بودم واس امتحان . همون افسری بود ک هفته پیش هم بود . گفتش ی دوبل خوب بری قبولی ک من ی دوبل عالی رفتم و قبول شدم . شوهری هم کلی خوشحال شد . آخیش احساس سبکی میکنم الان ! امتحان آیین نامه اصلی رو هم وقتی دادم واقعا احساس سبکی کردم چون خیلی وقت بود داشتم کتابش رو میخوندم و دیگه خسته کننده شده بود برام وقتی دادم انگار ی باری از رو دوشم برداشته شده بود .خداروشکر اونو اولین بار قبول شدم .
بعد از امتحان شوهری منو رسوند خونه مامان بزرگم و خودش با باباش رفت کارای سند ماشین رو انجام بده . منم ی کم اونجا نشستم و بعد رفتم خونه خودم خخخ هیشکی هم باور نمیکرد قبول شدم فکر میکردن دارم مثل دفعه قبل الکی میگم!!. مامانم هم رفته بود دکتر . بعد رفتم خونه خودم ی بستنی خوردم و ظرف شستم . ناهار استانبولی گذاشتم برای مامانم اینا هم گذاشتم ک بیان اونجا بخورن .بعد هم سبزی هارو پاک کردم .  شوهری ساعت دو اومد خونه . زنگیدم ب بابام اینا ک گفتن اومدن خونه.من فکر کردم مثل دفعه قبل کارشون طول میکشه و دیر میان وگرنه زودتر زنگ میزدم . خلاصه بعدش ناهار اوردم خوردیم ک خیلی هم گشنه بودیم .بعد شوهری خوابید و منم ی کم دراز کشیدم بعدش رفتم ظرف شستم بعد هم رفتم حموم .شهوری هم ساعت پنج رفت سرکار منم بعدش اومدم خونه مامانم اینا . از اون موقع هم اینجا هستم .
آخیش نوشتم تموم شد . نصف این پست رو چند روز قبل نوشته بودم ولی نصفه مونده بود و نشد بقیش رو بنویسم امشب نوشتم .خیلی طولانی شد . واقعا انگشتام درد گرفت !!
شب بخیر 

+++ بانو تو دیگه چرا وبلاگت رو حذف کردی چند روزه ؟



نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت 12:48 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلام 
وای بازم از یکشنبه ننوشتم و زیاد شد ! یادمم نمیاد ک بخام بنویسم ! ی دفعه اومدم خونه مامانم اینا بنویسم ابجیم با لپ تاپ کار داشت و نذاشت کارمو انجام بدم !
خب دوشنبه اینجا حسابی برف اومد و مدارس تعطیل بود کلاس زبان هم تعطیل بود و نرفتیم . فرداش هم باز مدارس تعطیل بود .ابجیمم کیف میکردا .  
دیگه یادم نیس از پنجشنبه میگم ؛
پنجشنبه صبح ساعت 9 بیدار شدم شوهری هم اومد حلیم خریده بود و خوردیم  قرار بود منو آبجیم و خالم بریم بیرون چون خالم خرید داشت و گفته بود ک ما هم بریم . بعد از صبحانه زنگیدم ب آبجیم ک بیاد خونه ما با شوهری بریم ، چون شوهری هم میخاست بره کارای پلاک ماشین رو انجام بده و ما رو تا ایستگاه برسونه . آبجیم اومد و رفتیم .دیگه فکنم ساعت یازده اینا بود ک خالم رو پیدا کردیم . میخاست لباسای عیدشو بخره و مارو گفته بود بریم ک با هم دیگه انتخاب کنیم وسیله هاشو . دیگه رفتیم خداروشکر اونقدر ها هم اذیت نشدیم واسه لباس خریدنش ! چون خالم خیلی لاغره و هر چی میپوشه بهش میاد .اما خوشبختانه چند تا پوشید ک دو تاش خوب بود و دو تاش رو خرید . دیگه پالتو هم حراج بود ک ی پالتو هم خرید . کیف کفشو روسری و اینطور چیزا هم خرید . منم برای مامانم ی گل با گلدونش رو خریدم .البته مصنوعی . ولی خب انگار طبیعی هستش . دیگه دم کنی و دستمال آبگیر برای خشک کردن ظروف هم خریدم . برای خودمم ی جفت دستکش خریدم . ی دست هم نمکدون خریدیم ک با خالم نصف کردیم سه تا من برداشتم سه تا خالم !! نمکدون زیاد دارم و سه تا کافیه .! دیگه ابجیمم ساک واس لباس ورزشی هاش خرید و شلوار . دیگه ساعت چهارونیم پنج بود ک خالم زنگید ب شوهرش و اومد دنبالش . چون خالم میگه لاغرم و لباس اینا بهم نمیاد باید زیاد بگردم تا ی دونه درست حسابی پیدا کنم گفت خودمون باشیم بهتره مردا ک حوصلشون سر میره زود و .. 
دیگه اومد دنبالمون و ما هم هنوز ناهار نخورده بودیم . دیگه ساعت پنج بود شوهری هم میخاست بره سرکار همون موقع زنگیدم بهش ک حرصش درنیومده باشه ک هنوز نرفتم خونه و ناهار هم نداره ک خداروشکر چیزی نگفت و گفت تخم مرغ میندازم و میخورم . دیگه ما هم با خیال راحت رفتیم و ساندویچ خوردیم .جای شوهری هم خالی بود چون اگ بود حسابی همرو میخندوند و خوش میگذشت ! شوهر خالم ی کم خجالتی هست و رودربایستی داره برعکس شوهری !
ولی در کل روز خوبی بود وخوش گذشت .بعدش هم میخاستیم با ابجیم خودمون بیایم خونه ک شوهرخالم گفت ن ما هم میخایم بیایم اونجا . دیگه اونا هم اومدن و رفتیم خونه مامانبزرگم اینا .اها مامانم هم وسط ناهار خوردن زنگید ب خالم ک خالم بعدا بهم گفت حسابی اعصابش خورد بود گفته بهاره نمیخاد بره ناهار شوهرش رو بده چرا انقد طولش دادید و کجایید و اینا . دیگه رفتیم خونه مامان بزرگم اینا زنگیدم ب مامانم ک بیاد اونجا ک جواب سلامم هم ب زو داد ! حالا ما ی روز رفتیم بیرونا همش باید استرس اینو داشته باشیم ک کسی عصبی نشه ناراحت نشه اه بعد دیگه من ی کم نشستم و بعدش داییم منو برد خونمون چون دیگه شب شده بود .رفتم خونه ی کم دراز کشیدم چون خسته بودم ،  شام ماکارونی گذاشتم شوهری هم گفته بود ک ساعت یازده میاد . انقدر هم تشنم میشد هی آب میخوردم .ی کمم خونه رو جمعو جور کردم . دیگه شوهری اومد شامش رو اوردم بخوره . خودم قصد نداشتم شام بخورم چون سیر بود ولی داشتم واس شوهری میکشیدم یهو اشتهام باز شد و واس خودمم ریختم ک ای کاش نمیخوردم شام بعد از شام بازم آب خوردم دو لیوان . من همیشه بعد از غذا باید آب بخورم چون خیییلی تشنم میشه . واقعا نمیدونم بعضیا چ جوری آب نمیخورن ! من ک حتما باید دو سه تا لیوان بعد از غذام آب بخورم . البته میدونم ک اشتباهه و اصلا نباید آب خورد ولی واقعا نمیشه چون خیلی تشنم میشه ! شایم چون نمک زیاد میریزم تو غذام اینجوری میشم ! ب هر حال کلا خیلی زیاد آب میخورم . بعد از غذا خیلی سنگین شدم و احساس کردم ک دلم درد میکنه . سریع جمعو جور کردم و خوابیدیم .ولی مگ من تا صبح خوابم برد .ی کم ک خوابم میبرد دوباره بیدار میشدم . دو سه باری رفتم دستشویی و گلاب ب روتون اسهال شده بودم  اصلا خوابم هم نمیبرد تا پنج صبح ک همونجور بیدار بودم و دست برقضا شوهری هم اون روز ساعت پنج میخاست بره ، احساس کردم دارم میارم بالا رفتم لگن رو اوردم ک اگ اوردم بالا بریزم توش ساعت پنج همزمان با زنگ خوردن گوشی شوهری منم گلاب ب روتون بالا اوردم . بعدش هم شوهری بیدار شد و رفت سرکار .منم ک انقد از استفراغ بدم میاد بعدش هم چون آب بدنم کم شده بود انقد تشنم شده بود دوباره دو تالیوان آب خوردم .شوهری گفت نخور دیوانه دوباره حالت بهم میخوره  ! گفتم اون سری هم همینطور شدم خوردم چیزی نشدم  .! شوهری رفت دوباره گرفتم خابیدم ولی ی لحظه خوابم میبرد دوباره بیدار میشدم تا دوباره ساعت شیش گلاب ب روتون دوباره بالا آوردم . وای ولی بعدش دیگه جرات نکردم آب بخورم !گرفتم خوابیدم تا ساعت نه ک شوهری اومد ولی من دیگه تا شب نتونستم از جام پاشم . کل بدنم درد میکرد مثل وقتی ک آدم سرما میخوره .بی حال افتاهد بودم زمین و هیچی هم نخوردم . فقط چند تا لیوان آب جوش و نبات خوردم .گرسنمم نبود . شوهری ک اومد خونه میخاست بره خونه باباش اینا سرماشین کار داشتن .ب من گفت میای ببرمت دکتر گفتم ن .  اون یکی گوشیش رو داد ب من و گفت ک ساعت یازده نیم ی زنگ ب من بزن الکی بگو بیا خونه من حالم خوب نیس منو ببر دکتر ، ک منم بیام خونه و بخابم چون اونجوری بابام میخاد تا ساعت سه چهار منو نگه داره اونجا . دیگه شوهری رفت منم خوابیدم دوباره ک ساعت دوازده نیم بیدار شدم و زنگیدم ب شوهری و نجاتش دادم !! خخخ ولی بعدش بازم خونه نیومد رفته بود پیش داییم ک پلاک ماشینش رو نصب کنه براش ! ساعت سه اینا بود اومد خونه .و گرفت خوابید منم ک بازم خواب بودم و نمیتونستم پاشدم . دوباره ساعت پنج رفت سرکار ناهارش رو هم ک ماکارونی بود گرم کرد وخورد .
 ساعت شیش اومد خونه .بهش گفته بودم وسیله بخره برای خونه ک خریده بود . دیگه اومد خونه و چون حمعه بود نرفت سرکار . گفتش پاشو بریم بیرون حالت بهتر بشه خودت رو ننداز تو رخت خواب بدتر میشی ک اولش گفتم ن ولی بعدش ی کم دراز کشیدیم و دیگه راضی شدم . زنگید خونه مامانم اینا ک شام هم بریم اونجا .بعد ب ابجیم هم گفت اماده شو میایم دنبالت بریم بیرون دور بزنیم . دیگه ب زور اماده شدم و رفتیم دنبال ابجیم . هم رفت و هم برگشت من نشستم پشت فرمون . دیگه رفتیم ی کم قدم زدیم و حالم خیلی بهتر شد. شوهری هم کافی نت کار داشت انجام داد و اومدیم خونه مامانم اینا  . دوست بابام هم میخاست با زن و بچش بیاد شب نشین . ک پنج دقیقه بعد از اومدن ما اونا هم اومدن بعدش شام رو اوردیم خوردیم ک من دو تا قاشق فقط خوردم ساعت یازده هم پاشدیم اومدیم خونه وخوابیدیم .

شنبه ساعت نه پاشدم و صبحانه خوردیم . خداروشکر حالم خوب بود و تونستم خونرو ک انگار بمب ترکیده بود رو جمعو جور کنم و کلی از ظرف ها رو بشورم . ی روز خانومی توی خونه نباشه دیگه نمیشه توی اون خونه زندگی کرد انقد ک بهم ریخته و کثیف میشه ! 
دیگه همزمان هم هم واد سالاد الویه رو هم گذاشتم پخت و نصف سالاد الویه رو هم درست کردم برای شب . اشپزخونه رو هم حسابی جارو زدم و کفشو هم دستمال کشیدم تمیز شد . ناهار ماکارونی مونده بود ک گرم کردم ولی شوهری ی کم بیشتر نخورد بقیش رو خودم خوردم . با شوهری هم بحثم شد سر ی چیزی ک بعدش اومد از دلم در آورد و خوب شدیم .ساعت پنج با ابجیم و شوهری رفتیم کلاس . شوهری تا ی جاهایی مارو رسوند بقیش رو خودمون رفتیم ساعت هفتو نیم هم چون بابام نمیتونست بیاد دنبالمون زنگیده بودیم ب مامانم اینا ک با داییم بیاد دنبالمون  و اومدن . ی نیم ساعتی هم رفتیم خونه خالم نشستیم چون شوهر خالم با داییم کار داشت .دیگه بعدش اومدیم خونه منو رسونن خونه خودم شوهری هم ی ربع بعدش اومد و بقیه سالاد الویه رو درست کردم و اپیلاسیون هم کردم . شوهری هم ساعت ده رفت و یازده اومد . شام خوردیم و خوابیدیم .

یکشنبه (امروز) ساعت هفتو نیم پاشدم و کم کم اماده شدم ک برم برای امتحان رانندگی . چند تا لقمه هم سالاد الویه درست کردم ک گشنمون شد بخوریم .چون سری قبل خیلی دیگه علاف شدیم . ساعت ی ربع ب نه شوهری اومد خونه ک دیگه داخل هم نیومد و من رفتم دم در و رفتیم . چون دیر میشد دیگه  . 
رفتیم اموزشگاه و خداروشکر مثل اون سری علاف نشدیم زیاد . رفتم امتحان دادم و ردددد شدم  وااای اعصابم خورد شدا . فکر میکردم این سری قبولم . سرهنگه هم عوض شده بود و خیلی خوب بود . کاشکی قبول شده بودم . موقع پارک دوبل پامو زود از روی کلاچ برداشتم و ی لحظه ماشین سرعتش زیاد شد و دوبلم خراب شد . ولی عوضش این دفعه اصلا خاموش نکردم !! حالا افسره هم نبرد تو کوچه فرعیه امتحان رو بگیره جلوی ده بیست نفر ادم امتحان رو میگرفت و ادم ی جوری میشد . من ک زیاد هول نشدم چون اصلا اون لحظه یادم نبود ک همه دارن این ورو نگاه میکنن !خخخ شوهری هم اونجا وایساده بود نگاه میکرد !
شوهری هم حسابی حرصش درومده بود ک رد شدم .بعد از امتحان ی کم رفتیم تمرین رانندگی ک دوتاییمون حالمون گرفته بود و زود برگشتیم .. واااای از این حرصم میگیره ک با ماشین های دیگه خیلی عالی انجام میدم . هم ماشین خودمون ک پژو هست و هم با ماشین مربیه ک پراید بود خیلی خوب انجام میدما همه چیزمو ولی ماشین سرهنگه ی جوریه . خیلی تیزه بخدا .  وای انقد نا امید شدم . فکرم نمیکنم دفعه های بعدی هم قبل بشم .! هر دفعه هم ک رد میشیم باید چهل تومن پیاده شیم 
دیگه اومدیم خونه ب شوهری گفتم منو بذار خونه مامانبزرگم اینا چون اصلا حوصله خونه رو نداشتم شوهری هم میخاست بره خونه باباش اینا کار داشت سر ماشین .بعد دیگه رفتم خونه مامانبزرگم اینا الکی ب همه گفتم قبول شدم !خخخخ همه تبریک میگفتن و میگفتن شیرینیش کو پس حالا منم اعصابم خورد .!! خخخ ولی ب خالم گفتم ک رد شدم .! البته تا الان ک دارم مینویسم لو دادم ک رد شدم !بعد دیگه ی کم نشستم اونجا اومدم خونه خودم حوصله کار نداشتم فقط لباسامو عوض کردم و رفتم زیر پتو دراز کشیدم ولی خوابم نمیبرد . شوهری هم ساعت دوازده نیم اومد خونه ولی تو کوچه بازم سر ماشین مشغول بود . بابام و مامانم هم از دندان پزشکی اومدن اونجا ولی مامانم تو نیومد دیگه چون سه تا از دندون هاش رو کشیده بود و پیاده رفت خونمون بابام هم ی لحظه اومد خونه و گفت چیکار کردی امتحان رو ک گفتم رد شدم گفت عیبی نداره و ی نیم ساعتی هم تو کوچه پیش شوهری وایساد و رفت . شوهری هم اومد خونه با هم دیگه دراز کشیدیم و ی کم حرف زدییم .منم ی کم فراموش کرده بودم ک قبول نشدم ! بعد شوهری ی ساعتی خوابید و منم رفتم حموم ی دوش گرفتم و حالم حسابی خوب شد و سرحال شدم کلا فراموش کردم خخخخ! بعدش هم ناهار شوهری رو ک سالاد الویه داشتیم اوردم خورد خودم میلم نمیبرد نخوردم بعد هم اون رفت سرکار منم مسابقه جدول رو از شبکه سه نگاه کردم و اومدم خونه مامانم اینا .
آخیش نوشتم تموم شد !
مراقب خودتون باشید . شب بخیر .

نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 06:02 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلام پنجشنبه ک خونه مامانم اینا بودم فکردم مثل همیشه شوهری ساعت یازده میاد دنبالم اما زودتر اومد دنبالم . رفتیم خونه برنج گذاشته بودم و خورشت هم گرم کردم و خوردیم شام رو .انقدر هم خوابم میومد ک نگو .همین شامو خوردیم دیگه افتادم .!! 

جمعه ساعت 9 بیدار شدم و شوهری هم اومد صبحونه خوردیم .بعد از صبحونه شوهری رفت خونه باباش اینا ماشین رو آورد . راستی نگفتم پژو خریدیم ؟ یکی دو ماهی میشه ک خریدیم . هر چند ما هم نیازی نداشتیم و نباید میخرید خونه واجب تر بود . الانم ک خریده هیچ جا نمیریم باهاش .فقط دو هفته اول ذوق داشت ماشین رو آورده بود خونه خودمون .بعد از اون همیشه خونه باباش ایناس و باباش اینا کار داشته باشند هر دقیقه این ور اون ور هستند با ماشین ما . و فقط وقتی خودش کار داشته باشه میره بنزین پر میکنه تمیز میکنه ماشین رو بعد تحویل باباهه میده .این مساله روی مخمه . والا فقط خرج بیشتر شده چون یکی دو باری هم خراب شد برد درستش کرد . اها اون موقع میخاست ک بخره گفت سه تومن پول کم داشتم ک بابام داد .میگفت میخاستم پراید بخرم بابام گفت سه تومن هم من میدم پژو بخر . راست یا دروغ این حرفو نمیدونم چون حرف راست از دهنش در نمیاد بیرون بخاطر همین هیچوقت حرفاشو باور نمیکنم . بعدش هم همش میگفت ببین هیچ پدری همچین کاری نمیکنه !!!! گفتم وا خب پدرته ها تو هم پسرشی غریبه نیستی  اتفاقا همه پدرها همچین کارهایی رو میکنن کافیه فقط چشماتو باز کنی ی کم . 
خلاصه ک اینطوری . امیدوارم زودتر بفروشه . خودش ک همیشه سرکاره بیرون هم ک ما نمیریم اگ بخایم بریم ماشین هست . بخدا اون یکی برادر هاش هم ماشین دارن ولی ی بار ندیدم بدن دست باباشون یا باباش زنگ بزنه ماشین رو بیارید لازم دارم .اما همین ک واس ما میشه همه سو استفاده میکنن .یعنی چون شغلش هم وابسته ب پدرش هست این قضیه رو تشدید میکنه . خوشب ب حال اونایی ک جدا و مستقل هستن برای خودشون . خسته شدم از این وضع دلم میخاد برای خودمون باشیم .برای خودمون کار کنه . اونطوری دردسرش هم کمتره . حرفی هم اگ بزنم میگه ب تو چه دخالت نکن ب تو ربطی نداره . بخدا با صد نفر سر کله میزنه اعصابش ک خورد میشه میاد تو خونه خالی میکنه .واقعا اینو مطمئنم و صد در صد میگم .فکر هم نکنم حالا حالاها جدا بشیم ......خوشب ب حال اون یکی برادراش ک جدان شغلشون جداس خونه دارن برای خودشون  .شوهر من خیلی دهن بینه و وابسته .یعنی بخاد ی لیوان آب بخوره زنگ میزنه ب ننه باباش میگه . بخدا در این حد . خیلی این وضع آزارم میده .هر کاری میکنم ب این چیزا فکر نکنم نمیشه .
بعد دیگه رفت ماشین رو اورد ک بره مغازه خرید کنه چون بهش لیست داده بودم . دیگه اون رفت خرید کرد و منم چند تا تیکه لباس بود شستم . اومدم خرید ها رو جا ب جا کردم . گفته بود بال مرغ میگیرم برای ناهار ک گرفته بود و روی گاز درست کرد . منم ی کم کارای خونرو کردم . ناهار خوردیم و جمعو جور کردم شوهری هم ی کم دراز کشید چون خوابش گرفته بود . قبل ناهار گفتش امروز بریم امامزاده . گفتم اوکی . حداقل ب بهانه امازاده میرم ی کم رانندگی میکنم برای امتحان . دیگه اماده شدم و رفتیم .هم رفت و هم برگشت من پشت فرمون نشستم . برای اولین بار بود با ماشینمون میرفتیم جایی  . ! فقط دو سه باری اومده بود دنبالم از کلاس  . حالا همین ک ماشین رو خرید چند وقت بعدش باباش ماشینو ور داشت رفت بابل ، واس سند ماشین قبلیش مشکل پیش اومده بود .بعد اومدش نمیدونم اگزوز بود یا جای دیگه خراب شده بود .شوهری برد درست کرد . 
دیگه رفتیم امامزاده اونجا هم ی کم پیاده روی کردیم از ی تپه بود رفتیم بالا دیگه من داشتم میمردم خسته شدم دو قدم راه رفتم ! خخخ بعدش دیگه اومدیم من دیگه نرفتم خونه خودم مستقیم اومدم خونه مامانم اینا و شوهری هم گفت من میرم خونه بابام اینا از اونجا هم سرکار .بعد دیگه اومدم خونه مامانم اینا همون لحظه هم ابجیم گفت خاله داره میاد ک بریم خونه زندایی اینا پیش نی نی . مامانم هم اصلا نرفته پیشش و میگه نمیرم چون زنداییم واس عروسی من ی مشکلی پیش اومده بود و کلا با همه فامیل کات کرده بود تا همین چند وقت پیش ک نی نی ب دنیا اومد خوب شده . بخاطر همین عروسی نیومد و مامان منم نمیره ولی مامانم ب من گفت تو اگ میخای بری برو . منم گفتم پس من با خاله اینا میرم . دیگه اونا اومدن رفتم خونه پول برداشتم و مغازه هم رفتم کمپوت و ساندیس خریدم و رفتیم اونجا . ساعت شیش منو ابجیم برگشتیم چون من میدونستم شبش خونه پدرشوهر هستیم . دیگگه اومدم خونه مامانم اینا مامانم گفت شوهری زنگ زده . دیگه زنگیدم بهش گفت شب بریم خونه بابام اینا .گفتم اوکی پس بیا دنبالم . نیم ساعت بعد اومد دنبالم و رفتیم اونجا . همه ب غیر از جاری 2  بودن . راستی جاری 2 هم سومین بچش رو حاملس ! همین چند روز پیش شوهری بهم گفت . البته چند وقته میدونست و تازه ب من گفت . بعد دیگه اونجا تا ساعت یازده بودیم شام هم کتلت بود . ازشون بدم میاد هر وقت میرم اونجا میام خونه گریم میگیره خود ب خود . نمیدونم چرا اینجوری شدم . مادرشوهر هم تیکه میندازه بدم میاد ازش خیلی . شبش هم اومدم با شوهری بحثمون شد گفتم فردا کلاس دارم گفت نمیتونم بیام میخام برم برای سند ماشین چون هنوز سند نزدن  و گفت با بابات برو و ب من ربطی نداره گفتم چطور جاهای دیگه میگی من شوهرتم و اینا .... . بحثمون الکی بود و تقصیر خودمم بود .اخه بغضم کرده بودم دلم میخاست گریه کنم و یواشکی گریه کردم . بعد اها میخاستم با گوشیش ب بابام اس بدم ک بیاد دنبالم گفت با اون یکی گوشی بده گفتم میدونی ک شارژ نداره الکی گفت شارژش کردم . زدم دیدم ش نداره اون یکی گوشیش رو گرفتم گفتم دروغ نگو  پس .


شنبه صبح ساعت هفتو نیم پاشدم و ی نیم ساعتی هم توی جام بودم پاشدم صبحانه خوردم اماده شدم بابام اومد دنبالم و منو رسوند کلاس .توی راه شوهری رو دیدم ک داره میره سمت خونه . با گوشی بابام زنگیدم گفتم تو ک میگفتی نمیام خونه گفت میخام برم پژو رو بردارم سندش رو بزنم ( پژو خونه باباش اینابود ) بعد منم گوشیو قطع کردم ی دقیقه بعدش زنگید ی چیزی ب بابام گفت .بعد رفتم اموزشگاه و چند دقیقه ای نشستم و با مربیه رفتیم رانندگی . خیلی عالی بودم . گفتش تمرین کردی گفتم ن . گفت با این ک تمرین نکردی خیلی خوبی . دیگه بعد از کلاس خودم با تاکسی اومدم خونه و ی کم تکلیف های زبان رو انجام دادم چون کلاس داشتم همون روز . بعد شوهری ساعت 3 اومد ناهارشو ک سوپ داشتیم اوردم خورد و خودمم خوردم و سریع اماده شدم اومدم خونه مامانم اینا و ی ساعت بعدش یعنی ساعت 5 با ابجیم و بابام رفتیم کلاس بعد از کلاس بابام اومد دنبالمون و خداروشکر تاکسی بود و با تاکسی اومدیم خونه . بارون هم میومد . اومدم خونه مامانم اینا و بعدش مامانم منو برد رسوند خونه خودم . ی کم لباس اینارو مرتب کردم و شام هم جیگر مرغ گذاشتم شوهری هم ساعت 11 اومد .من شامم رو خوردم و شوهری اومد خونه براش شام اوردم و بعدش جمعو جور کردم ی دستی هم ب اشپزخونه کشیدم و شوهری هم ک همون موقع خوابید منم رفتم خوابیدم خیلی خوابم میومد .همچنان قهریم با هم .ازش ی مدته سرد شدم .

یکشنبه یعنی امروز ساعت هشت پاشدم دیدم برف اومده . اگر برف نمیومد میرفتم امتحان رانندگی رو میدادم . اما چون برف اومده بود و جاده لغزنده گفتم اگ نرم بهتره . بعد دیگه شوهری ساعت نه اومد و صبحانه خورد و دوباره رفت بیرون . فکنم بازم رفت برای سند .بعد منم خوابیدم تا ظهر بعدش پاشدم و هات چاکلت درست کردم خوردم .شوهری ساعت یک اومد و همون موقع هم دوباره رفت و ساعت سه برگشت .منم توی اون فاصله گاز رو تمیز کردم و ناهار برنج گذاشتم و ی کمم خورشت قرمه سبزی داشتیم . پریود هم شده بودم و مفامیک اسید خوردم .داشتم گاز تمیز میکردم دلم خیلی درد گرفت و ی کم دراز کشیدم و خداروشکر قرصه اثر کردو دلم خوب شد .ساعت 3 شوهری اومد ناهارشو اوردم و شوهری فوتبال استقلال پرسپولیس رو میدید منم کارای خونه رو انجام دادم . پرسپولیس هم ک باخت فکنم شوهری هم حسابی اعصابش خورد شد چون پرسپولیسی هستش ! بعد دیگه ساعت پنج شوهری رفت سرکار منم اومدم خونه مامانم اینا الان هم مامانم میخاد منو ببره خونه خودم برسونه .
شب بخیر.

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت 07:14 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلام 
سه شنبه ساعت یازده شوهری اومد دنبالم و رفتیم خونه .خودم چون گرسنم بود شام خونه مامانم اینا قرمه سبزی خوردم .و رفتیم خونه برای شوهری میرزا قاسمی گرم کردم خورد و  جمعو جور کردیم و خوابیدیم .
چهارشنبه ساعت 9 بیدار شدم شوهری هم همون موقع اومد . صبحانه اوردم خوردیم و گفتم منو ببره ارایشگاه و از اونجا هم بریم اموزشگاه رانندگی چون مردود شده بودم باید کلاس جبرانی برمیداشتم و اجباری بود . خلاصه رفتیم .... اول رفتیم اموزشگاه و برای شنبه صبح ساعت 9 کلاس برداشتم ک فرداش یعنی یکشنبه  هم ان شالله برم امتحان بدم . منشیه میگفت مربیت باورش نمیشد رد شدی ! میگفت گفته فکر میکرده قبول میشی ! خلاصه بعد از اونجا رفتیم ارایشگاه .بعد از  آرایشگاه رفتم دو تا مغازه ببینم مایو داره و مایوهاش چ مدلیه . آخه میخاستم بخرم چون قرار گذاشتیم با خالم اینا ی روز بریم استخر . مایوهاش رو دیدم خوشم نیومد میخاستم عین واس ابجیم باشه ولی یادم نبود واس ابجیم چ شکلیه دیگه گفتم ولشکن حالا بعدا با ابجیم میخرم . بعد دیگه رفتیم خونه و میوه خوردیم و ی کم دراز کشیدیم .بعد دیگه چون شوهری ساعت 5 میرفت منم ساعت دو نیم رفتم خونه مادربزرگم اینا .چون حصلم سر رفته بود .رفتم اونجا دیدم نی نی اونجاست ... ی کم نشستم تا ساعت ی ربع ب چهار .خیلی بامزه بود  نی نی ولی من میترسیدم بقلش کنم .توی عکس خیلی گنده نشون میداد ولی ریزه میزه بود .اونجا خالم زنگیده بود خونه مامان بزرگم اینا ب من گفت فردا میخایام بریم استخر تو هم میای گفتم اره دیگه اگ پریود نشم چون امروز قراره بشم و دلمم ی کم داره درد میگیره .گفتم حالا اگ شدم ک نمیام .! بعددیگه اومدم خونه خودم ک ناهار شوهری رو بدم .گفته بود برنج با تن ماهی بذار ک گذاشتم .و خورد و ساعت پنج رفت بعد منم سریع اومدم دوباره خونه مامان بزرگم هنوز نی نی اونجا بود .چون زنداییم تنهاس وکسی نیس کمکش کنه خانواده خودش ک اصلا نیومدن و چون عمل هم کرده حالش خوب نبود اصلا و نمیتونست تکون بخوره اورده بودنش خونه مامانبزرگم تا ببینن بعدا چی میشه . . دیگه رفتم اونجا ی کم نشستم دوباره اومدم خونه مامانم اینا . تا ساعت نه هم اینجا بودم و ساعت 9 شوهری اومد دنبالم و رفتیم خونه .شام هم مامانم بورانی اسفناج گذاشته بود و ب من هم داد .رفتیم خونه و شام رو اوردم خوردیم و شوهری ساعت ده رفت سرکار منم رفتم دستو پاهامو اپیلاسیون کردم .چون قرار شد فرداش منو ابجبم و دو تا خاله هام بریم استخر . بعد دیگه کارمو انجام دادم تموم شد شوهری هم ساعت یازده اومدو گرفتیم خوابیدیم خیلی هم خوابم میومد . 

پنجشنبه از صبح ساعت هشت بیدار شدم ولی تو جام بودم هی میخوابیدم .بعد دیگه ساعت 9 بیدار شدم شوهری هم بعدش اومد و صبحانه اوردم خوردیم .خداروشکر پریود نشدم!قرار بود بریم استخر با ابجیم و خالم  سه  تایی بریم پیش اون یکی خالم اما شوهری گفت منم همون اطراف کار دارم میرسونمتون . دیگه ابجیم زنگید گفتم بیا اینجا قرار شده با شوهری بریم . جمعو جور کردم اماده شدیم .ابجیمم اومد .گفت مامان هم قرار شده بیاد !!! گفتم پس چرا اون موقع بهش میگیم هیچی نمیگه !! ابجیم ی مایو داشت واسش بزرگ بود قرار شده بود اونو بدیم ب یکی از خاله هام اونجا بپوشه چو اون مایو نداشت .دیگه رفتیم دنبال مامانم اونجا ابجیم میگه خاله زنگ زده میگه زندایی هم میخاد بیاد .!! واااای شوهری گفتش 4 نفر عقب بشینن جریمه میکنن .دیگه ب مامانم گفتم اگ میخاستی بیای زودتر میگفتی .ما بهت میگیم بیا ناز میکنیم ... بخدا همه کارهای مامانم همینطوری هستش .انقد حرص ما رو در میاره . بعد حالا بهش میگم میخای بیای میگه شما برید ما نیایم منم میام حالا همونجا میشینم . من ک فهمیدم ب خاطر این ک منو ابجیم تنها بودیم میخاست راه بیفته دنبالمون بیاد ..وااای اصلا گیر افتادیم بخدا .دیگه ب مامانم گفتم نیاد اومدم تو ماشین ابجیم میگه دیگه مامان اماده شده بگو بیاد مامان ک در کوچه بود صداش زدیم دوباره وسیله هاش رو برداشته اومده .حالا رفتیم دنبال خالم . سر فلکه وایسادیم دو ساعت تا بیاد حالا مگ میومد . من با اون یکی خط ابجیم زنگیدم گوشی رو بر نمیداره . وای نیم ساعت چهل پنج دقیقه الکی اونجا وایسادیم .حالا سانس استخر هم ساعت یازده نیم شروع میشد . اصلا هم وقت نبود تا اونجا میرفتیم کلی از وقتمون میگذشت .خالم زنگیده بود اونجا گفته بودن سانس ساعت دوازده هست ولی امروز دوباره زنگیده گفتن یازده نیم !!!! خلاصه قرار بود من مایو هم بخرم میترسیدیم بریم از اونجا خالم بیاد ببینه ما نیستیم .وای منو ابجیم بازم تا کجاها رفتیم رنبالش ببینینم معلومش هست یا ن .نیومد اصلا .دیگه اعصابمون خورد شده بود منو ابجیم البته !! چون قرار بود اول خودمون بریم و ما اماده بودیم داشتیم میرفتیم ک یکی یکی اضافه شدن .بعد دیگه رفتیم من مایو خریدم . بعد اون یکی خالم هم رفته استخر منتظر ماست هی میزنگه ک کجایید .بعد همون خالم گفتش ک اون یکی خاله زنگیده برید خونشون دنبالش . رفتیم خونه خالم اینا دنبالش دیدیم اصلا نیس . باز دوباره اومدیم سر میدان وایسادیم تا پیداش کردیم . حالا باید دنبال زنداییم هم میرفتیم  ولی خوشبختانه زود پیداش کردیم .اونجا من ب مامانم گفتم بیا تو هم مایو بخر نداری ک .گفت ن . بعد خلاصه ما ساعت دوازده بود رسیدیم استخر .دیگه منو ابجیم انقد حرص خوردیم .همیشه هر جا بخاییم بریم همینطوری هست بخدا . دیگه گفتیم از این ب بعد فقط خودمون سه تا میریم . بعد دیگه رفتیم اونجا اماده شدیم  مامانم مایو ابجیمو پوشید و خالم مجبور شد یکی بخره .اخه بنده خدا دستشون خیلی خالیه الان و نمیخاست بیاد اصلا ما اصرار کردیم بیاد ک روحیش عوض بشه ی کم و گفتیم ی مایو زاپاس داریم تو اونو بردار ک اونم نشد و یکی خرید ولی ارزشش رو داره و برای دفعه های بعد خیلی خوبه . ساعت دوارده بود و دیدیم از وقتمون گذشته و گفتیم می مونیم با سانس بعدی میریم گ ساعت یک هستش .ی ساعت اونجا وایسادیم تا ساعت یک شد . زنداییم هم همون بیرون موندش و داخل نیومد . بخاطر باردار بودنش . پسر خالم هم ک اومده بود پیش زنداییم بیرون موند . ساعت یک ما رفتیم داخل . حالا قبلش پسر خالم ی لحظه گریش درومد و بهونه گرفت ولی خداروشکر ساکت شد . حالا رفتیم اونجا مامانم هی نگرانه و اونجا هم هی غصه بقیه رو میخوره .همش میگه زندایی آب خوردن میخاست پیدا کرد  ؟ میگیم بابا ولشکن حالا اون ی کاری میکنه دیگه تو چیکار داری نترس تشنه نمی مونه . دیگه تا ساعت دو نیم سانسمون بود و تموم شد ولی با همه این اعصاب خوردی ها خوش گذشت و باحال بود !! وای ابجیم شنا بلد بود و واس خودش شنا میکرد .چون رشتش تربیت بدی هستش یکی از شاخه هاش شنا بوده ک یاد گرفته . بعد دیگه اومدیم بیرون و زنگیدم ب شوهری گفت من خونه هستم خودتون بیاید . دیگه ما هم با اتوبوس و تاکسی اومدیم . منم رفتم خونه خودم .خیلی خابم گرفته بود و گرسنم بود .میوه خورد . بعد ی کم دراز کشیدم .بعد پاشدم ی کم میرزا قاسمی داشتیم گرم کردم و تخم مرغ هم انداختم و ماست هم اوردم و ناهار خوردیم بعد شوهری ساعت پنج رفت سرکار منم رفتم حموم دوش گرفتم و بعد از حموم خیلی سرحال شدم خابم نمیومد و دیگه ناهار هم خورده بودیم گرسنم نبود  . شوهری قرار بود ساعت شیش بیاد خونه . گفتم خب باهاش میرم خونه مامانم اینا چون ساعت یازده میومد و فوتبال هم میخاست بره .ولی ساعت شیش نیومد منم ک گوشی نداشتم زنگ بزنم یکی بیاد دنبالم چون دیگه شب شده بود و تنها نمیشد برم .گوشی مخفی هم تو کیف ابجیم مونده بود . دیگه خداروشکر شوهری ی لحظه ساعت هفت اومد وسیله ببره و یکی از گوشی هاش رو گذاشت خونه .یکی ساده داره یکی اندروید . منم زنگیدم ب مامانم گفتش باشه داییت رو میفرستم دنبالت .ساعت هشت داییم اومد دنبالم و من اومدم خونه مامانم اینا . از اون موقع هم دارم این پست رو مینویسم .شام قرمه سبزی داریم و برنج هم قبل از اومدن ب اینجا گذاشتم . شوهری ساعت یازده میاد دنبالم . 
شبتون بخیر .بای . 

نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت 08:46 ب.ظ توسط بهاره نظرات |

سلام 
یکشنبه شبش بود ک نوشتم . بعدش شوهری ساعت یازده اومد دنبالم و رفتیم خونه .بابام هم اومد خونه ما تا ببینن لوله کجاش ترکیده .بعد دیگه رفتیم خونه دیدیم شلنگ  روشویی  پاره شده .ی دونه داشتیم خونه و عوض کردن .بعد بابام اومد خونه ی کم نشست و رفت .ما هم شام و لالا .

دوشنبه صبح پاشدم  و صبحانه خوردیم و ی کم کارامو انجام دادم و اشپزخونه رو مرتب کردم .بادمجون کبابی هم از فریزر گذاشتم بیرون ک برای ناهار میرزا قاسمی درست کنم .بعدش ی کم نشستم زبان خوندم و فیلم دیدمو اینا .شوهری هم ساعت پنج میخاست بره و ی کم گرفت خوابید . منم ناهار رو درست کردم و ساعت چهار بیدارش کردم ناهار رو خوردیم و من سریع اماده شدم اومدم خونه مامانم اینا تا با بابام بریم کلاس زبان .اومدم اینجا دوباره شوهری زنگید گفت بابات ب من اس داده ک وقت نمیکنه بیاد دنبال شما و بیاید با من برید .من تازه اسمسشو دیدم .
ابجیم اماده شد و با هم رفتیم خونه ما تا با شوهری بریم .اها همون موقع فهمیدم زنداییم رو هم بردن بیمارستان نی نی میخاد ب دنیا بیاد .!
بعد دیگه ما رفتیم کلاس و ساعت هفتو نیم تموم شد و بابام اومد دنبالمون . خداروشکر ماشین گرفت اومدیم خونه و نرفتیم خونه عمم .! اخه چند سری هست ک بابام وقت نمیکنه ما رو بیاره خونه و ی ساعتی میریم خونه  عمم میشینیم تا بابام یا شوهری بیاد دنبالمون و چون شوهرش هم خونه هست روم نمیشه دیگه بریم اونجا . خلاصه با ابجیم رفتیم خونه من . چون شوهری سرما خورده گفته بود سوپ بذار و شام سوپ گذاشتم و خیلی خوشمزه شد ، من عاشق سوپم با رشته زیاد !دیگه شوهری ساعت نه اومد ابجیمو برد رسوند خونه مامانم اینا بعد خودش هم اومد خونه و زنگ زدن کاری پیش اومد ساعت ی ربع ب ده بود رفت سرکار !منم توی اون فاصله قرمه سبزی هم توی زودپز درست کردم برای ناهار فردا ک اماده باشه و فرداش راحت باشم !.حالشو نداشتم راستش بذارم ولی چون موادش رو اورده بودم بیرون دیگه مجبور شدم بذارم . شوهری ساعت یازده اومد شامش رو اوردم خورد گفت خیلی خوشمزه شده .من چون گشنم بود شامم رو خوردم .و دراز کشیدم خیلی خوابم گرفته بود سنگین هم شده بودم ! دیگه ب زور پاشدم شامش رو اوردم خورد و جمعو جور کردم و خوابیدیم .

سه شنبه (امروز) ساعت ده نیم پاشدم .شوهری هم همون موقع اومد .صبحانه خوردیم و جمعو جور کردم و ی کم دراز کشیدم . شوهری هم گوشی بازی میکرد .بعد دیگه پاشدم برنج خیس کردم برای ناهار و رفتم حموم شوهری هم رفت تو کوچه گفت خابم ک نمیبره میرم ی دستی ب ماشین بکشم .بعد دیگه از حموم اومدم برنجو گذاشتم شوهری هم بعد از من رفت حموم و اومد بیرون ناهار رو ک قرمه سبزی بود خوردیم .و جمعو جور کردم و اومدم خونه مامان بزرگم اینا . ی کم نشستم .مامان بزرگم اینا رفته بودن بیمارستان .بعد دیگه مامانم هم اومد اونجا و تا ساعت هشتو نیم اینا اونجا بودیم .داییم هم اومد عکس نی نی رو نشون داد خیلی درشت و بامزه بود اصلا .! دوس دارم زودتر ببینمش .! بعد دیگه قرار شد داییم منو ببره خونه خودم برسونه گفتش حالا زنگ بزن ب شوهری ببین ساعت چند میاد اگ یازده میاد ک تو همین جا بمون .زنگیدم بهش گفت اگ اونجا هستی ک بمون دیگه من ب خاطر ی ساعت نیام خونه گفتم اوکی .دیگه مامانم رفته بود خونه منم از خونه مامان بزرگم اومدم خونه مامانم اینا .
خالم رفته پیش زنداییم مونده بیمارستان .خانواده زنداییم اصلا هیچکدومشون ب خاطر مشکلاتی ک از قبل بوده نیومدن حتی پیش دخترشون بیمارستان !! 
خب دیگه من برم شام بخورم . بای .


نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 09:53 ب.ظ توسط بهاره نظرات |


 Design By : Pichak