تبلیغات
یادداشت های روزانه من - (79)از رانندگی تا لوله






















یادداشت های روزانه من

سلام خوبین؟ 
سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه رو نمیگم چون یادم نیس ! 
 
شنبه ساعت ده پاشدم .شوهری هم 9 اومد خونه ولی سریع دوباره رفت خونه ی بنده خدایی ک  سکته کرده بود و مرده بود . میگن جوون هم بوده .خدا رحمتش کنه ..وای چقد سکته و سرطان و اینطور چیزا زیاد شده .همشم جوون ها میمیرن .
خلاصه بعدش اومد خونه خوابید .منم اومدم خونه مامانم اینا و با لپ تاپ کار داشتم . واس کلاس زبانم بود ی متنی باید مینوشتیم .چون دیگه گوشی ندارم دیکشنری هم ندارم خیلی سخته . از توی کتابش هم ک طول میکشه پیدا کنی و سخته !!
خلاصه کارمو انجام دادم و ساعت دوارده نیم دوباره رفتم خونه خودم .اها اومدم خونه مامانم اینا ی چیزی هم شد ک اعصابم خورد شد و ناراحت شدم ! مامانم هر وقت میام اینجا هی ازم میپرسه ناهارتو گذاشتی شامتو گذاشتی .شام چی خوردی ناهار چی داشتی .چرا فلان چیزو گذاشتی حالا شاید شوهرت خوشش نیاد .حالا فلان چیزو گذاشتی خوردش یا ن ... 
واای دیگه اعصابم خورد میشه همش این چیزارو میگه ...مثلا نگران منه ..نگران این ک ی وقت شوهری چیزی نگه دعوام کنه و  .... اصن واس همه چیز هی سوال پیچ میکنه ..هر کاری کنم هی میگه ...خسته شدم دیگه ...بخدا هم خودش  اذیت میشه هم اطرافیان ... همش استرس همه چیز و همه کسو داره ...خیلی بخدا بده اینجوری ...خیلی ادم اذیت میشه ...خدایا مامانمو ی کاری کن اینجوری نباشه دیگه  .... اخه ادم ی دفعه ک اینجوری نشده ...ب مرور زمان و پس از سال ها  اینجوری میشه دیگه
خلاصه منم اعصابم خورد شد گفتم ول کن دیگه مامان هر دفعه میام هی ازم این چیزارو ده بار میپرسی خودم ی کاری میکنم دیگه ی چیزی میارم میخوریمو میپوشیم دیگه ......بعدش خودم اعصابم خورد شد دیگه خیلی ناراحت شدم از دست خودم ...کارمو انجام دادم ساعت دوازده نیم رفتم خونه ... شوهری خواب بود . ی ساعتی دراز کشیدم و چشمامو بستم .نخوابیدم .اصن حوصله نداشتم پاشم غذا بذارم ...دیگه بعدش ب زور پاشدم استانبولی درست کردم و ی کم کلیپ های رقص ک توی فلش ریختم رو گوش دادم بعدش شوهری رو  ساعت چهار  بیدار کردم و ناهار خوردیم ..با شوهری هم سنگین هستیم سر ی موضوعی ! بعدش دیگه ناهارو خوردیم جمعو جور کردم و بعدش سریع اماده شدم و اومدم خونه مامانم اینا ک بابام بیاد دنبالمون و با ابجیم بریم کلاس زبان . دیگه اومدم اینجا و مامانم گفت بهاره ناراحت شدی دیگه نمیای اینجا ! گفتم ن اومدم ک ! گفت همیشه زودتر میومدی! گفتم کار داشتم !!خخخ عجب گیری کردما اگ نیام میگه دیگه این ورا نمیای اگرم بیام همش میگه برو خونتون غذا بذار برو خونتون الان شوهرت میاد ! در صورتی ک دو قدم راه نیس و من خودم برنامه ریزی میکنم و کارهامو میکنم ک میام !البته اون روز بخاطر این بود ک چون ناراحت شده بودم مامانم گفت چرا نیومدی اینجا ! 
خلاصه رفتیم کلاس و ساعت هفتو نیم تموم شد وبابام اومد دنبالمون ولی کار داشت و وقت نداشت مارو برسونه خونه بخاطر همین منو ابجیم رفتیم خونه عمم ک همون نزدیکی ها بود و ی ساعتی اونجا نشستیم مادرشوهر وخواهر شوهرش هم اونجا بودن و بعد شوهری بعد از سرکار ساعت هشتو نیم اینا  اومد دنبالمون و رفتیم خونه . ابجیم رو رسوندیم خونه مامانم اینا و خودمون هم رفتیم خونه خودمون . شام از غذای ظهر ی کم مونده بود با ماست و سبزی و اینطور چیزا اوردم شوهری خورد .خودم اون موفع میلم نمیبرد و نخوردم .بعد ساعت ده شوهری دوباره رفت و ساعت یازده اومد !! منم توی اون فاصله رفتم چند تا تیکه لباس بود شستم . و با ی گوشی مخفی ک از خونه مامانم اینا بردم و شوهری نمیدونه زنگ زدم ب مامانم اینا و چون فردا میخاستم برم امتحان رانندگی بدم هماهنگ کردم ک ببینم با کی برم .چون بابابزرگم گفته بود ساعت هشت میخاد بره جایی کار داره من رو هم مرسونه .قرار شد فرداش یعنی امروز ساعت ی ربع ب هشت بریم . بعد دیگه شوهری اومد خونه ساعت یازده و گرفت خوابید منم گشنم شد و ماست سبزی و اینطور چیزا اوردم خوردم  .بعدش هم خوابیدم .
امروز یعنی یکشنبه شوهری ساعت شیش صبح پاشد و رفت سرکار منم گفتم ی چند دقیقه بخوابم بعد پامیشم و چون کنار بخاری خوابیده بودم و خیلی گرم بود ی دفعه پاشدم دیدم ساعت هفت و ربعه ! من ی جا بخوام برم اصن ب صورت خودکار پامیشم ! انگار یکی بیدارم کرده بود ! خلاصه خداروشکر اون موقع بیدار شدم و سریع پاشدم اماده شدم و ی چایی هم خوردم و رفتم خونه بابابزرگم اینا و رفتیم اموزشگاه رانندگی ..ب من گفته بودن هفتو نیم اینجا باش ولی اگرم دیرتر میرفتم هم رفته بودم چون خیلی علاف شدیم اونجا ... بعد دیگه بابام هم از سرکار اومد اونجا و ی نیم ساعتی اونجا توی اموزشگاه نشستیم و بعدش گفتن دو سه تا کوچه برید پایین تر تا سرهنگ بیاد امتحان بگیره . رفتیم اونجا و چون زیاد بودیم سر ی ب سری میرفتن امتحان میدادن .هوا هم خیلی سرد بود و من و چند نفر دیگه اومدیم تو ماشین بابای من نشستیم تا نوبتمون بشه .اها شوهری هم همون موقع اومد اونجا ..بعد دیگه ما تو ماشین نشسته بودیم ی لحظه حواسمون نبود و سرهنگه اومده بوداسممون رو خونده بود و چون ما نبودیم چند نفر دیگه رفتن ب جای ما !!  دیگه بابام گف من میرم خونه و ما بعدش رفتیم تو ماشین شوهری نشستیم و بازم دو سری دیگه نوبتمون شد چون ی سری اقایون رو سوار میکرد ی سری هم خانوم ها . خلاصه اسم منو خوندن و چهار نفر نشستیم توی ماشین .من سومین نفر بودم .اول دو تا خانومه دیگه نشستم ک یکیشون خیلی استرس داشت و همش میگفت هول شدم حالا فکنم چند باری هم رد شده بود .ترمز دستی رو یادش رفته بود بکشه ماشین اصن راه نمیرف چند دقیقه سرهنگه هیچی نگفت بعد گفت تا صبح هم اینجا بشینی این راه نمیره ترمز دستی رو نکشیدی ! بعدش گفت میخای چکش بیارم ! بعد دیگه چند تا کار اشتباه هم انجام داد و رد شد .نفر بعدیشم باز رد شد . دور دو فرمانش بد بود و ماشین افتاد توی جوب . بعدش من رفتم و ماشین رو از جوب در اوردم و اونجا ماشین خاموش شد  بعد هم پارک دوبل انجام دادم و خیلی خوب بود خداروشکر .باورم نشد خودم ! موقع در اومدن از پارک هم بام ماشین خاموش شد و گفت دور دو فرمانه بزن بازم ماشین خاموش شد ...کلا پنج بار خاموش شد ماشین . تا سه بار اشکالی نداره ولی بعد از اون مردود میشی .! ک منم مردود شدم متاسفانه ! بعدش نفر بعد از من هم امتحانش رو داد و اونم هول شده بود و سرهنگه بهش گفت دو فرمانه برو و ی فرمانه رفت ماشین افتاد تو جوب و اصلا در نمیومد اخرش سرهنگه خودش نشست پشت فرمون و در اورد ! ولی من زیاد هول نشدم مشکلم این بود ک ماشین خاموش میشد فقط .! اخه خیلی ماشینش تیز بود نسبت ب ماشینی ک تمرین میکردم .اصلا ی جوری بود بخدا .اروم برمیداشتم پام رو از روی کلاج ولی بازم خاموش میشد .من اصلا این مشکل رو وقتی میرفتم کلاس های اموزشی نداشتم ! اصن ماشین خاموش نمیشد ولی نمیدونم چرا اینجوری شد ..اشکالی نداره .ان شالله این دفعه قبول میشم .
بعدش دیگه با شوهری اومدیم خونه ک ساعت یازده بود دیگه .صبحانه اوردم خورد .خودم پرتغال و سیب خوردم .بعدش انقد خوابم میومد گرفتم خوابیدم تا ساعت یکو نیم .شوهری هم مثلا خوابید ولی تازگی سرما خورده نتونست زیاد بخابه و تی وی میدید و با گوشیش بازی میکرد . بعدش پاشدم ی بستنی خوردم و ی کم تی وی دیدم و پاشدم ظرفارو شستم . ناهار هم میخاستم تخم مرغ بندازم . زنگیدم  ب مامان مک حموم بود ولی بعدش خودش زنگید ب گوشی شوهری و گوشی رو داد ب من و مامانم گفتش ک الان اماده شو بیا بریم .اخه قرار بود بریم مسجد ختم اون بنده خدایی ک مرده . شوهر خاله جاریم هم میشد بخاطر اون میخاستم برم .سریع تخم مرغ انداختم و با گوجه و خیار شور و ماست اوردم خوردیم . جمعو جور کردم و اماده شدم رفتم . رفتم خونه مامان بزرگم اینا ک گفت مامانت رفت .هر چی منتظر تو شد نیومدی ! من فکردم ختم ساعت چهار تازه شروع میشه ولی ساعت دو تا چهار بوده ! دیگه اونجا ی کم نشستم اخه زنداییم و بچش هم اونجا بودن .خیلی بامزه و خوشگل شده بچش .سه چهار ماه بود اصلا ندیده بودمش با این ک من هرروز اونجام ولی اونا زیاد نمیان خونه مامان بزرگم اینا و ن نمیشد ببینمش زنداییم هم ی کم خودشو میگیره خوشم نمیاد ازش .بعد دیگه مامانم هم زود اومد و گفت فقط رفتیم تسلیت گفتیم و اومدیم دیگه سر مزار نرفتیم .دیگه منم اونجا بودم تا ساعت هفت شب .خالم و بچش هم اومدن اونجا . اون یکی زنداییم هم اومد ک حامله هست تازگی . سه تا زندایی هام الان حامله هستن .یکیشون همین روزا ب دنبا میاد بچش .و اون دو تای دیگه فکنم ماه رمضون ! همشونم دختر هستن ! تا الان فقط منو ابجیم دختر بودیم بین نوه ها .ولی اونا بیان میزان میشیم پنج تا دختر و پنج تا پسر ! منم ک ارشد هستم !خخخ 
بعدش دیگه ساعت هفت داییم منو برد خونمون ک برسونه ولی همین ک وارد حیاط شدم دیدم صدای اب از توی دستشویی میاد اولش فکردم شوهری دستشویی هست ولی بعدش فهمیدم ک لوله ترکیده و اب پر شده توی دستشویی ! داییم رو دوباره صدا زدم اومد فلکه رو بست و دوباره باهاش برگشتم و اومدم خونه مامانم اینا .چون اب نداشتیم میخاستم شام بذارم  یا کار دیگه نمیشد انجام بدم . دیگه اومدم از اینجا زنگیدم ب شوهری گفت من ساعت یازده میام ولی شاید ساعت نه اومدم لوله ک ترکیده درستش کنم .گفتم ب هر حال بیا دنبالم من اینجام .امشب زنگ زدم از دندان پزشک خودم برای مامانم نوبت گرفتم .اخه دندون های جلوش دو تاش افتاده و خیلی ضایع هست . بخدا اصلا ب فکر خودش نیستا .اصلا .هیچکدومشون ب فکر خودشون نیستن .اون یکی خالم هم همین مشکل واسش پیش اومده ولی اصلا نمیره درست کنه .حالا اون شوهرش ی کم خسیسه .ولی خالم هم بیخیاله .اما مامان من چی ؟ اگ بخدا مامان من بگه بیا بریم دندونم رو درست کنیم بابام میاد یا بگه فلان چیز رو بخریم ..اما مقصر خوده مامانمه .ادم توی این دو روز دنیا ب فکر سلامتی خودش نباشه ب فکر چی باشه پس ؟؟ انقد حرص میخورم رفتار های اینا رو میبینم ک نگو ..الان انقد نرفته درست کنه ک دندوناش کلا پوسیده اینجوری شده . انقد خوشم میاد بعضی راز مامان ها رو میبینم ک ب خودشون میرسن ک نگو ... کاش مامان منم اونجوری بود .بخدا مامان خونه اگ سرحال باشه بقیه افراد خونه هم انرژی مثبت میگیرن اما اگ افسرده باشه بقیه هم اونجوری میشن .بارها ب مامانم میگم بیا بریم لباس نو بخر یا ی وسیله خونه اما همش میگه ن .نمیدونم دلش واس کی میسوزه اخه .کی میخاد استفادشو ببره اخه . بعد همین پیش مامان بزرگم اینا میشینن همش از بقیه تعریف میکنن و خودشون رو بدشانس ترین  فرد عالم میدونن .خب اینا تا ی جاهایی خودشون مقصر هستن دیگه .امشب دیگه زدم ب سیم اخر گفتم میخام زنگ بزنم برات نوبت بگیرم خودمو اماده کرده بودم ک با مخالفت شدید مامان رو ب رو بشم .اما نمیدونم افتاب از کدوم وری در اومده بود ک هیچی نگفت !! بخدا گفتم الان من بگم میخام زنگ بزنم میخاد بگه حالا الان زنگ نزن صبر کن بابات بیاد صبر کن حالا بعدا زنگ میزنیم  ی روز دیگه زنگ میزنیم! یعنی شاخ در اوردم هیچی نگفت خودش هم میگه بدم میاد وقتی میخندم دندونام معلوم میشه ها اما بازم بیخیاله و اصلا پیگیری دندون هاش رو نمیکنه .خلاصه برای یکشنبه هفته بعد ساعت یازده صبح نوبت داد . 
الانم بابام اومد خونه کلید های  خونه مارو گرفت بره ببینه لوله کجاش ترکیده چون شوهری گفته بود ساعت نه شاید بیام ، نیومد . 
چقد سخنرانی کردم !!
من رفتم دیگه .شبتون خوش .!

++++ دختر شرقی  ، لطفا دوباره وبلاگتو نصب کن حداقل .

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 11:04 ب.ظ توسط بهاره نظرات |


 Design By : Pichak