تبلیغات
یادداشت های روزانه من - (83)مریضی ی روزه






















یادداشت های روزانه من

سلام 
وای بازم از یکشنبه ننوشتم و زیاد شد ! یادمم نمیاد ک بخام بنویسم ! ی دفعه اومدم خونه مامانم اینا بنویسم ابجیم با لپ تاپ کار داشت و نذاشت کارمو انجام بدم !
خب دوشنبه اینجا حسابی برف اومد و مدارس تعطیل بود کلاس زبان هم تعطیل بود و نرفتیم . فرداش هم باز مدارس تعطیل بود .ابجیمم کیف میکردا .  
دیگه یادم نیس از پنجشنبه میگم ؛
پنجشنبه صبح ساعت 9 بیدار شدم شوهری هم اومد حلیم خریده بود و خوردیم  قرار بود منو آبجیم و خالم بریم بیرون چون خالم خرید داشت و گفته بود ک ما هم بریم . بعد از صبحانه زنگیدم ب آبجیم ک بیاد خونه ما با شوهری بریم ، چون شوهری هم میخاست بره کارای پلاک ماشین رو انجام بده و ما رو تا ایستگاه برسونه . آبجیم اومد و رفتیم .دیگه فکنم ساعت یازده اینا بود ک خالم رو پیدا کردیم . میخاست لباسای عیدشو بخره و مارو گفته بود بریم ک با هم دیگه انتخاب کنیم وسیله هاشو . دیگه رفتیم خداروشکر اونقدر ها هم اذیت نشدیم واسه لباس خریدنش ! چون خالم خیلی لاغره و هر چی میپوشه بهش میاد .اما خوشبختانه چند تا پوشید ک دو تاش خوب بود و دو تاش رو خرید . دیگه پالتو هم حراج بود ک ی پالتو هم خرید . کیف کفشو روسری و اینطور چیزا هم خرید . منم برای مامانم ی گل با گلدونش رو خریدم .البته مصنوعی . ولی خب انگار طبیعی هستش . دیگه دم کنی و دستمال آبگیر برای خشک کردن ظروف هم خریدم . برای خودمم ی جفت دستکش خریدم . ی دست هم نمکدون خریدیم ک با خالم نصف کردیم سه تا من برداشتم سه تا خالم !! نمکدون زیاد دارم و سه تا کافیه .! دیگه ابجیمم ساک واس لباس ورزشی هاش خرید و شلوار . دیگه ساعت چهارونیم پنج بود ک خالم زنگید ب شوهرش و اومد دنبالش . چون خالم میگه لاغرم و لباس اینا بهم نمیاد باید زیاد بگردم تا ی دونه درست حسابی پیدا کنم گفت خودمون باشیم بهتره مردا ک حوصلشون سر میره زود و .. 
دیگه اومد دنبالمون و ما هم هنوز ناهار نخورده بودیم . دیگه ساعت پنج بود شوهری هم میخاست بره سرکار همون موقع زنگیدم بهش ک حرصش درنیومده باشه ک هنوز نرفتم خونه و ناهار هم نداره ک خداروشکر چیزی نگفت و گفت تخم مرغ میندازم و میخورم . دیگه ما هم با خیال راحت رفتیم و ساندویچ خوردیم .جای شوهری هم خالی بود چون اگ بود حسابی همرو میخندوند و خوش میگذشت ! شوهر خالم ی کم خجالتی هست و رودربایستی داره برعکس شوهری !
ولی در کل روز خوبی بود وخوش گذشت .بعدش هم میخاستیم با ابجیم خودمون بیایم خونه ک شوهرخالم گفت ن ما هم میخایم بیایم اونجا . دیگه اونا هم اومدن و رفتیم خونه مامانبزرگم اینا .اها مامانم هم وسط ناهار خوردن زنگید ب خالم ک خالم بعدا بهم گفت حسابی اعصابش خورد بود گفته بهاره نمیخاد بره ناهار شوهرش رو بده چرا انقد طولش دادید و کجایید و اینا . دیگه رفتیم خونه مامان بزرگم اینا زنگیدم ب مامانم ک بیاد اونجا ک جواب سلامم هم ب زو داد ! حالا ما ی روز رفتیم بیرونا همش باید استرس اینو داشته باشیم ک کسی عصبی نشه ناراحت نشه اه بعد دیگه من ی کم نشستم و بعدش داییم منو برد خونمون چون دیگه شب شده بود .رفتم خونه ی کم دراز کشیدم چون خسته بودم ،  شام ماکارونی گذاشتم شوهری هم گفته بود ک ساعت یازده میاد . انقدر هم تشنم میشد هی آب میخوردم .ی کمم خونه رو جمعو جور کردم . دیگه شوهری اومد شامش رو اوردم بخوره . خودم قصد نداشتم شام بخورم چون سیر بود ولی داشتم واس شوهری میکشیدم یهو اشتهام باز شد و واس خودمم ریختم ک ای کاش نمیخوردم شام بعد از شام بازم آب خوردم دو لیوان . من همیشه بعد از غذا باید آب بخورم چون خیییلی تشنم میشه . واقعا نمیدونم بعضیا چ جوری آب نمیخورن ! من ک حتما باید دو سه تا لیوان بعد از غذام آب بخورم . البته میدونم ک اشتباهه و اصلا نباید آب خورد ولی واقعا نمیشه چون خیلی تشنم میشه ! شایم چون نمک زیاد میریزم تو غذام اینجوری میشم ! ب هر حال کلا خیلی زیاد آب میخورم . بعد از غذا خیلی سنگین شدم و احساس کردم ک دلم درد میکنه . سریع جمعو جور کردم و خوابیدیم .ولی مگ من تا صبح خوابم برد .ی کم ک خوابم میبرد دوباره بیدار میشدم . دو سه باری رفتم دستشویی و گلاب ب روتون اسهال شده بودم  اصلا خوابم هم نمیبرد تا پنج صبح ک همونجور بیدار بودم و دست برقضا شوهری هم اون روز ساعت پنج میخاست بره ، احساس کردم دارم میارم بالا رفتم لگن رو اوردم ک اگ اوردم بالا بریزم توش ساعت پنج همزمان با زنگ خوردن گوشی شوهری منم گلاب ب روتون بالا اوردم . بعدش هم شوهری بیدار شد و رفت سرکار .منم ک انقد از استفراغ بدم میاد بعدش هم چون آب بدنم کم شده بود انقد تشنم شده بود دوباره دو تالیوان آب خوردم .شوهری گفت نخور دیوانه دوباره حالت بهم میخوره  ! گفتم اون سری هم همینطور شدم خوردم چیزی نشدم  .! شوهری رفت دوباره گرفتم خابیدم ولی ی لحظه خوابم میبرد دوباره بیدار میشدم تا دوباره ساعت شیش گلاب ب روتون دوباره بالا آوردم . وای ولی بعدش دیگه جرات نکردم آب بخورم !گرفتم خوابیدم تا ساعت نه ک شوهری اومد ولی من دیگه تا شب نتونستم از جام پاشم . کل بدنم درد میکرد مثل وقتی ک آدم سرما میخوره .بی حال افتاهد بودم زمین و هیچی هم نخوردم . فقط چند تا لیوان آب جوش و نبات خوردم .گرسنمم نبود . شوهری ک اومد خونه میخاست بره خونه باباش اینا سرماشین کار داشتن .ب من گفت میای ببرمت دکتر گفتم ن .  اون یکی گوشیش رو داد ب من و گفت ک ساعت یازده نیم ی زنگ ب من بزن الکی بگو بیا خونه من حالم خوب نیس منو ببر دکتر ، ک منم بیام خونه و بخابم چون اونجوری بابام میخاد تا ساعت سه چهار منو نگه داره اونجا . دیگه شوهری رفت منم خوابیدم دوباره ک ساعت دوازده نیم بیدار شدم و زنگیدم ب شوهری و نجاتش دادم !! خخخ ولی بعدش بازم خونه نیومد رفته بود پیش داییم ک پلاک ماشینش رو نصب کنه براش ! ساعت سه اینا بود اومد خونه .و گرفت خوابید منم ک بازم خواب بودم و نمیتونستم پاشدم . دوباره ساعت پنج رفت سرکار ناهارش رو هم ک ماکارونی بود گرم کرد وخورد .
 ساعت شیش اومد خونه .بهش گفته بودم وسیله بخره برای خونه ک خریده بود . دیگه اومد خونه و چون حمعه بود نرفت سرکار . گفتش پاشو بریم بیرون حالت بهتر بشه خودت رو ننداز تو رخت خواب بدتر میشی ک اولش گفتم ن ولی بعدش ی کم دراز کشیدیم و دیگه راضی شدم . زنگید خونه مامانم اینا ک شام هم بریم اونجا .بعد ب ابجیم هم گفت اماده شو میایم دنبالت بریم بیرون دور بزنیم . دیگه ب زور اماده شدم و رفتیم دنبال ابجیم . هم رفت و هم برگشت من نشستم پشت فرمون . دیگه رفتیم ی کم قدم زدیم و حالم خیلی بهتر شد. شوهری هم کافی نت کار داشت انجام داد و اومدیم خونه مامانم اینا  . دوست بابام هم میخاست با زن و بچش بیاد شب نشین . ک پنج دقیقه بعد از اومدن ما اونا هم اومدن بعدش شام رو اوردیم خوردیم ک من دو تا قاشق فقط خوردم ساعت یازده هم پاشدیم اومدیم خونه وخوابیدیم .

شنبه ساعت نه پاشدم و صبحانه خوردیم . خداروشکر حالم خوب بود و تونستم خونرو ک انگار بمب ترکیده بود رو جمعو جور کنم و کلی از ظرف ها رو بشورم . ی روز خانومی توی خونه نباشه دیگه نمیشه توی اون خونه زندگی کرد انقد ک بهم ریخته و کثیف میشه ! 
دیگه همزمان هم هم واد سالاد الویه رو هم گذاشتم پخت و نصف سالاد الویه رو هم درست کردم برای شب . اشپزخونه رو هم حسابی جارو زدم و کفشو هم دستمال کشیدم تمیز شد . ناهار ماکارونی مونده بود ک گرم کردم ولی شوهری ی کم بیشتر نخورد بقیش رو خودم خوردم . با شوهری هم بحثم شد سر ی چیزی ک بعدش اومد از دلم در آورد و خوب شدیم .ساعت پنج با ابجیم و شوهری رفتیم کلاس . شوهری تا ی جاهایی مارو رسوند بقیش رو خودمون رفتیم ساعت هفتو نیم هم چون بابام نمیتونست بیاد دنبالمون زنگیده بودیم ب مامانم اینا ک با داییم بیاد دنبالمون  و اومدن . ی نیم ساعتی هم رفتیم خونه خالم نشستیم چون شوهر خالم با داییم کار داشت .دیگه بعدش اومدیم خونه منو رسونن خونه خودم شوهری هم ی ربع بعدش اومد و بقیه سالاد الویه رو درست کردم و اپیلاسیون هم کردم . شوهری هم ساعت ده رفت و یازده اومد . شام خوردیم و خوابیدیم .

یکشنبه (امروز) ساعت هفتو نیم پاشدم و کم کم اماده شدم ک برم برای امتحان رانندگی . چند تا لقمه هم سالاد الویه درست کردم ک گشنمون شد بخوریم .چون سری قبل خیلی دیگه علاف شدیم . ساعت ی ربع ب نه شوهری اومد خونه ک دیگه داخل هم نیومد و من رفتم دم در و رفتیم . چون دیر میشد دیگه  . 
رفتیم اموزشگاه و خداروشکر مثل اون سری علاف نشدیم زیاد . رفتم امتحان دادم و ردددد شدم  وااای اعصابم خورد شدا . فکر میکردم این سری قبولم . سرهنگه هم عوض شده بود و خیلی خوب بود . کاشکی قبول شده بودم . موقع پارک دوبل پامو زود از روی کلاچ برداشتم و ی لحظه ماشین سرعتش زیاد شد و دوبلم خراب شد . ولی عوضش این دفعه اصلا خاموش نکردم !! حالا افسره هم نبرد تو کوچه فرعیه امتحان رو بگیره جلوی ده بیست نفر ادم امتحان رو میگرفت و ادم ی جوری میشد . من ک زیاد هول نشدم چون اصلا اون لحظه یادم نبود ک همه دارن این ورو نگاه میکنن !خخخ شوهری هم اونجا وایساده بود نگاه میکرد !
شوهری هم حسابی حرصش درومده بود ک رد شدم .بعد از امتحان ی کم رفتیم تمرین رانندگی ک دوتاییمون حالمون گرفته بود و زود برگشتیم .. واااای از این حرصم میگیره ک با ماشین های دیگه خیلی عالی انجام میدم . هم ماشین خودمون ک پژو هست و هم با ماشین مربیه ک پراید بود خیلی خوب انجام میدما همه چیزمو ولی ماشین سرهنگه ی جوریه . خیلی تیزه بخدا .  وای انقد نا امید شدم . فکرم نمیکنم دفعه های بعدی هم قبل بشم .! هر دفعه هم ک رد میشیم باید چهل تومن پیاده شیم 
دیگه اومدیم خونه ب شوهری گفتم منو بذار خونه مامانبزرگم اینا چون اصلا حوصله خونه رو نداشتم شوهری هم میخاست بره خونه باباش اینا کار داشت سر ماشین .بعد دیگه رفتم خونه مامانبزرگم اینا الکی ب همه گفتم قبول شدم !خخخخ همه تبریک میگفتن و میگفتن شیرینیش کو پس حالا منم اعصابم خورد .!! خخخ ولی ب خالم گفتم ک رد شدم .! البته تا الان ک دارم مینویسم لو دادم ک رد شدم !بعد دیگه ی کم نشستم اونجا اومدم خونه خودم حوصله کار نداشتم فقط لباسامو عوض کردم و رفتم زیر پتو دراز کشیدم ولی خوابم نمیبرد . شوهری هم ساعت دوازده نیم اومد خونه ولی تو کوچه بازم سر ماشین مشغول بود . بابام و مامانم هم از دندان پزشکی اومدن اونجا ولی مامانم تو نیومد دیگه چون سه تا از دندون هاش رو کشیده بود و پیاده رفت خونمون بابام هم ی لحظه اومد خونه و گفت چیکار کردی امتحان رو ک گفتم رد شدم گفت عیبی نداره و ی نیم ساعتی هم تو کوچه پیش شوهری وایساد و رفت . شوهری هم اومد خونه با هم دیگه دراز کشیدیم و ی کم حرف زدییم .منم ی کم فراموش کرده بودم ک قبول نشدم ! بعد شوهری ی ساعتی خوابید و منم رفتم حموم ی دوش گرفتم و حالم حسابی خوب شد و سرحال شدم کلا فراموش کردم خخخخ! بعدش هم ناهار شوهری رو ک سالاد الویه داشتیم اوردم خورد خودم میلم نمیبرد نخوردم بعد هم اون رفت سرکار منم مسابقه جدول رو از شبکه سه نگاه کردم و اومدم خونه مامانم اینا .
آخیش نوشتم تموم شد !
مراقب خودتون باشید . شب بخیر .

نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 07:02 ب.ظ توسط بهاره نظرات |


 Design By : Pichak