تبلیغات
یادداشت های روزانه من - (84)بالاخره قبوووول شدم !






















یادداشت های روزانه من

سلام 


یکشنبه بعد از نوشتن پست زنگیدم ب شوهری ک بیاد دنبالم بریم خونه . ساعت 9 اومد خونه مامانم اینا دنبالم و رفتیم خونه . شام استانبولی گذاشتم و شوهری ساعت ده رفت و یازده اومد شام خوردیم و خوابیدیم . 



دو شنبه صبح پاشدم اومدم خونه مامانم اینا یا اینترنت کار داشتم واس زبانم . کارمو انجام دادم توی نت هم چرخیدم ساعت سه نیم اینا بود رفتم خونه خودم چون شوهری خواب بود و باید ناهارشو میدادم میرفت سرکار . اون روزم کلاس داشتیم ولی ابجیم گفت من نمیام کلاس منم دیگه بیخیال شدم نرفتم . بعد از این ک شوهری ناهار خورد و رفت منم دوباره رفتم خونه مامانبزرگم اینا و مامانم هم اونجا بود با مامان بزرگم سه تایی نشستیم حرف زدیم .  بعد داییم اومد منو رسوند خونه و رفتم خونه خودم شام یادم نیس چی گذاشتم ! شوهری ساعت یازده اومد .


سه شنبه صبح پاشدم و مرغ گذاشتم بیرن یخش باز بشه برای البالو پلو . بعد دیگه کارای خونه رو انجام دادم و ساعت یک اینا بود شوهری با باباش رفتن جایی کار داشتن بعد منم اماده شدم رفتم خونه مامان بزرگم اینا زنداییم و خالم اونجا بودن .ی کم نشستم و ساعت سه برگشتم خونه .سالاد الویه هم برده بودم برای مامانم چون صبحش رفته بود دکتر هنوز نیومده بود و ناهار نداشتن دیگه بردم اونجا ک هر وقت اومد مامانبزرگم بده بهش .بعد از این ک رفتم خونه شوهری هم چند دقیقه بعدش اومد و گرفت خوابید منم غذا رو اماده کردم و ساعت پنج بیدارش کردم ناهار خوردیم و اون رفت سرکار منم رفتم خونه مامانبزرگم ک فقط خالم اونجا بود بقیه رفته بودن سه شنبه بازار .همزمان با من ابجیمم اومده بود اونجا . بعدش هم مامانم . تا ساعت هفت اینا اونجا بودم بعد با داییم رفتم خونه خودم .شام هم یادم نیس چی اوردم خوردیم . !



 چهارشنبه صبح پاشدم شوهری اومد بعد از صبحانه شوهری رفت خونه باباش اینا کار داشت منم رفتم خونه مامان بزرگم ی کم اونجا نشستم مامانم رفته بود دکتر اومد اونجا . چند وقته پریود مامانم بهم خورده و یا اصلا نمیشه رفته بود ازمایش داده بود ولی خداروشکر ازمایش هاش همه چیزش نرمال بود و مشکلی نبود حالا دکتره ی ازمایش دیگه نوشته براش . بعد دیگه منم ساعت دوازده بود اومدم خونه .شوهری هم چند دقیقه بعدش اومد .من داشتم خونه جارو میزدم و گردگیری میکردم .شوهری اومد ی کم نشست بعد ساعت دو بود بهم گفت راستی جاری 2 زنگیده ب من گفته ب بهاره بگو خونه ما دعا هستش ساعت دو بیاد . گفتم خسته نباشی الان میگن ؟ گفت یادم رفت همین الان دم در بودم زنگ زد . گفتم حالا خوبه دم در بودی یادت رفته !!!!! خلاصه جمعو جور کردم ناهار شوهری رو ک البالو پلو داشتیم از قبل گرم کردم خورد و خودمم صورتمو ی کم تمیز کردم با بند انداز بعد اماده شدم و رفتم . ساعت دو نیم بود دیگه رفتم .اولش مادرشوهر و چهار پنج نفر دیگه بودن ولی بعدش کم کم اضافه شدن . خداروشکر اون موقع ک من رفتم کسی نبود و خلوت بود ! بعد دیگه ی کم قران خوندیم بعدش حدیث کساء بعدش هم ی خانومه مداحی کرد. حالا منم ساعت چهارنیم کلاس زبان داشتم . چون ی روز برف اومده بود و تعطیل کرده بودن ب جای اون روز جبرانی گذاشته بود .دیگه تا ساعت چهارنیم تموم شده بود تقریبا ولی بعدش پذیرایی کردن ی کم طول کشید و ساعت ده دقیقه ب پنج اینا بود ک تموم شد و اومدم خونه . اول رفتم خونه مامانم چون سر راه بود بپرسم ببینم ابجیم رفته کلاس زبان یا ن ک مامانم گفت با بابات رفته . بعد رفتم خونه خودم ک با شوهری برم . حالا نیم ساعت از کلاس رفته اشکال نداره .ک شوهری هم گفت من وقت نمیکنم ک برسونمت گفتم اشکال نداره تا هر جا تونستی برسون بقیشو خودم پیاده میرم ک گفت من دیر میکنم ولشکن حالا دیگه ب خاطر نیم ساعت میخای بری کلاس گفتم نبابا سک ساعت مونده از کلاسم . گفتش میخای بیای زود باش پس . ک شوهری تا رفت بیرون ماشین رو روشن کنه منم دودل شدم و کلا بیخیال شدم گفتم ولشکن حالا ابجیم ک رفته اگ استاد چیزی بگه میاد ب منم میگه .دیگه رفتم ب شوهری گفتم ولشکن پشیمون شدم نمیام ، برو . بعد از رفتن شوهری منم دوباره اومدم خونه مامانبزرگم اینا ک مامانبزرگم توی حیاط بود میخاست بره خونه مامانم اینا . با هم اومدیم خونه مامانم اینا . چند روزی هست مامانم سرش درد میاد و اومده بود بهش سر بزنه .مامان من سردرد میگیره ها اصلا ما اعصابمون دیگه خورد میشه چند روز طول میکشه تا خوب بشه و وقتی هم ک سردرد میگیره  اصلا خیلی درد داره  . دکتر هم چند باری رفته ولی معلوم نیس چیه . هر دفعه فقط قرص میدن . البته خودش هم پیگیر دکتر رفتنش نیست ها . مثلا الان میگه قرص هامو دیگه نمیخورم ! 
خلاصه اومدیم خونه مامانم اینا و ی کم نشستیم بعد ساعت شیش کلاس ابجیم تموم میشد بابام گفته بود بریم دنبالش .مامانم گفت هوا ک روشنه خودش با تاکسی ها بیاد دیگه زنگید ب بابام گفت ن با ی نفر برید دنبالش . من ب مامانم گفتم ولشکن زنگ میزنیم ب ابجی خودش میاد دیگه مامانم گفت ن حالا بابات گفته اینجوری گفتم وای بابا الان سرکاره از کجا میخاد بفهمه با کی اومده . مامانم هم راضی بود ابجیم خودش بیاد ولی بابام گفته بود اونطوری . خیلی دیگه سخت میگیرن اینا . بعد دیگه رفتیم ک با بابابزرگم بریم دنبالش ک اونم کار داشت و مجبور شدیم زنگ بزنیم خودش بیاد . دیگه اونجا ی کم نشستیم و بعد ساعت هفت اینا بابابزرگم منو رسوند خونه خودم . خونه رو جمعو جور کردم و شوهری ساعت نه اومد یادم نیس شام چی گذاشتم . !

پنجشنبه صبح پاشدم شوهری اومد صبحانه خوردیم بعد رفتیم آموزشگاه رانندگی ک کلاس جبرانی بردارم . بعد از انجام کارمون اومدیم خونه . شوهری منو رسوند خونه مامانم اینا و خودش رفت ماشین رو بذاره خونه باباش اینا . بعد دیگه اومدم خونه مامانم ی کم نشستم و زنگیدم ب شوهری ک ناهار بیاد همین جا .تا شوهری بیاد من نصف این پست رو نوشتم و بقیش رو نشد ک بنویسم .  خالمم آش رشته نإری درست کرده بود و اورده بود اونجا . ب مامانم گفتم نمیخاد برنج بذاری همین آش رو میخوریم ک گفت ن . ی کمم قرمه سبزی از قبل داشت اون رو هم گرم کردیم . ابجیمم نبود رفته بود پارک آبی کرج از طرف مدرسش . دیگه ساعت سه اینا بود شوهری رفت خونه باباش اینا حساب کتاباشو انجام بده منم اونج موندم و با مامانم رفتیم خونه مامان بزرگم اونجا نشستیم تا عصری بعد ابجیم زنگید ک توی راهه و باید برم دنبالش . با بابابزرگم رفتیم دنبال ابجیم و مثل این خیلی خوش گذشته بود بهش .! بعد دیگه منم چند دقیقه نشستم بدش رفتم خونه خودم و یادمم نیس شام چی گذاشتم ! 

جمعه صبح پاشدم و شوهری هم اومدش و بعد رفت خونه باباش اینا سر ماشین کار داشت . منم کارای خونه رو انجام دادم و رفتم خونه مامانم اینا .ساعت سه بود زنگیدم ب شوهری ک گفت تازه کارش تموم شده و داره میره سرکار و ساعت چهار برمیگرده . دیگه گفتم پس بیا دنبال من . ساعت چهار اومد دنبالم . ناهار هم از خونه مامانم کتلت بردم .رفتیم خونه ناهار رو اوردم خوردیم بعدش شوهری نیم ساعتی دراز کشید منم اماده شدم .ساعت پنج شوهری رفت سرکار منم رفتم خونه مامانم اینا ک قرار شد شوهری ساعت شیش بیاد و دیگه از همین جا مستقیم بریم خونه باباش اینا . اومدم خونه مامانم ساعت شیش زنگیدم بهش چون دیر کرده بود ک گفت من وقت نمیکنم بیام خونه خودت برو . بعدش دیگه منم ک اماده بودم رفتم خونه پدرشوهر .اونجا جاری 1 و خواهرشوهر بودن داشتم خونه تمیز میکردن . دیگه منم تا نشستم جاری بزرگه اومد صدام زد ک برم گره های پرده رو در بیارم . بعدش هم وسایل دکوریش رو من شستم و گذاشتیم سر جاش پرده هاش رو انداخت تو لباسشویی . پنجره ها و کمد دیواری اینارو هم جاری بزرگه دستمال کاری میکرد . اها ی ساعت بعد از من هم جاری 4 اومد .بعدش ساعت نه بود شام ک قرمه سبزی بود رو خوردیم و جمعو جور کردیم . من و جاری 4 ظرفارو شستیم . بعدش هم جاری 1 ظرف های توی کابینت رو اورد بیرون و مرتب گذاشت سرجاش ولی دستمال نزد اصلا توی کابینت هارو کثیف هم بود  . ی عالمه هم اشغال جمع کرد بریزه بیرون ک مادرشوهر اومد گفت اینو میخام یونو میخام دوباره نصفشون رو برگردوند !  وای انقد توی کابینت هاش بهم ریخته بود ک نگو . همه چی دیگه اون تو پیدا میشد . حالا جاری مثلا مرتب کرد ولی فردا بری خونش بازم همونطوری هستش . من ک واقعا از بهم ریختگی اعصابم خورد میشه مخصوصا آشپزخونه، نمیدونم چطوری بعضیا بیخیال هستن و واسشون مهم نیس!مثلا مادرشوهر ی وسیله ای رو هم اگ بخاد اصلا پیدا نمیکنه چون هیچی سرجای خودش نیس ! ک متاسفانه شوهری هم همینطوری شده !! اها کمد دیواری هم سفارش دادن براشون بسازن . 
دیگه ما تو اشپزخونه بودیم ک من میوه بردم شوهری گفت تا ساعت دوازده نیم باید اینجا باشی کاری پیش اومده و باید برم . ک گفتم حداقل منو ببر خونه مامانم اینا چون تکالیف زبان رو باید مینوشتم ولی گفتش ن زشته همین جا باش . دیگه ساعت یازده خاهر شوهر و جاری 4 رفتن و بعدش هم جاری 1 بعد از نصب پرده رفت . منم ی ساعتی اونجا نشستم دورهمی دیدم و بعد شوهری اومد دیگه داخل نیومد و من رفتم بیرون . رفتیم خونه خسته بودیم و خوابیدیم البته من ی کم جدول حل کردم بعدش خوابیدم . 



شنبه صبح پاشدم انقد خوابم میومد چون شب قبلش ساعت دو بود دیگه خوابیده بودم .ی قهوه درست کردم خوردم شوهری هم ساعت ی ربع ب 9 اومد خونه و سریع رفتیم منو رسوند اموزشگاه رانندگی چون کلاس جبرانی داشتم . برگشت هم قرار شد خودم بیام . دیگه مربی میگفت چرا اخه رد شدی دقت میکردی . دیگه کلاسم دو ساعت بود ک هم توی شهر دور زدیم و هم رفتیم کوچه امتحانی و دوبل و دوفرمانه و اینارو کار کردیم . بعدش هم ایستگاه تاکسی ها پیاده شدم و با تاکسی اومدم خونه .مستقیم اومدم خونه مامانم اینا و ی ساعتی اینجا نشستم بعد رفتم خونه خودم و شوهری خواب بود ولی گوشیش زنگ خورد بیدارش کردم دیگه ی کم دراز کشیدیم . سبزی و اسفناج هم شوهری خریده بود . شوهری دوباره خوابید ، پاشدم اسفناج هارو برای ناهار درست کردم ولی دیگه وقت نشد سبزی هارو پاک کنم . بعدش هم جمعو جور کردم و شوهری هم بیدار شد رفت حموم وناهار اوردم خوردیم ساعت پنج رفتیم با شوهری دنبال ابجیم ک بریم کلاس زبان .امتحان اخر ترم داشتیم منم توی طول ترم لغت اینارو خونده بودم ولی گرامر رو اصن بلد نبودم ابجیم روز قبلش باهام کار کرده بود ولی تو مخم نمیرفت . حالا امتحان هم اصلا گرامر نداشت خداروشکر !!!!شاید حالا یکی دو تا سوال گرامری بود . همش ریدینگ بودا . ولی خب همونا هم بعضی هاش سخت بود . خودم ک فکر میکنم امتحان رو در حد متوسط دادم . البته من همیشه فکر میکنم امتحان هام رو خوب دادم و نمره بالایی میگیرم ولی بعدش میبینم گند زدم !! بعد امتحان نیم ساعتی توی اموزشگاه وایسادیم تا بابام بیاد دنبالمون . بعدش با بابام و باباش ( چون بابابزرگم هم همراش بود ) رفتیم ی لوستر فروشی لوستر اشپزخونه بخریم ک بابام گفتمامانتون نیس و نمیخرم باید مامان هم باشه !! هر چی اصرار کردیم نخرید و بیخیال شدیم .البته من زیاد از لوستر هاش خوشم نیومد فقط ی مدل بود خوشم اومد ک اومدم خونه توی تلگرام فهمیدم ک مناسب اشپزخونه نبوده و خداروشکر نخریدیم ! بعدش دیگه بابابزرگ رو رسوندیم خونه خودشون و اومدیم خونه مامانم اینا .مامانم حموم بود سریع برنج رو ک از قبل خیس کرده بود گذاشتم و ی کم نت گردی کردم و بعدش شام خوردیم . شوهری هم گفته بود ساعت یازده میاد دنبالم . ساعت یازده ک رفتیم خونه غذای شوهری رو ک از برانی اسفناج ظهر مونده بود اوردم خورد و خوابیدیم . 


یکشنبه صبح پاشدم ی چایی خوردم و بعد شوهری ساعت ی ربع ب 9 اومد دنبالم و رفتیم اموزشگاه . تا ی جاهایی رو هم ک خلوت بود من نشستم پشت فرمون . بعد دیگه اونجا کاراشو انجام دادن و برگه دادن بهم رفتیم محل ازمون و امتحان دادم و خدارووووووشکررررررر قبول شدم . وای خیلی خوشحال شدما . چون دفعه سومم هم بود افسره زیاد سخت نگرفت ، چون منم اخرین نفر بودم ک توی ماشین نشسته بودم واس امتحان . همون افسری بود ک هفته پیش هم بود . گفتش ی دوبل خوب بری قبولی ک من ی دوبل عالی رفتم و قبول شدم . شوهری هم کلی خوشحال شد . آخیش احساس سبکی میکنم الان ! امتحان آیین نامه اصلی رو هم وقتی دادم واقعا احساس سبکی کردم چون خیلی وقت بود داشتم کتابش رو میخوندم و دیگه خسته کننده شده بود برام وقتی دادم انگار ی باری از رو دوشم برداشته شده بود .خداروشکر اونو اولین بار قبول شدم .
بعد از امتحان شوهری منو رسوند خونه مامان بزرگم و خودش با باباش رفت کارای سند ماشین رو انجام بده . منم ی کم اونجا نشستم و بعد رفتم خونه خودم خخخ هیشکی هم باور نمیکرد قبول شدم فکر میکردن دارم مثل دفعه قبل الکی میگم!!. مامانم هم رفته بود دکتر . بعد رفتم خونه خودم ی بستنی خوردم و ظرف شستم . ناهار استانبولی گذاشتم برای مامانم اینا هم گذاشتم ک بیان اونجا بخورن .بعد هم سبزی هارو پاک کردم .  شوهری ساعت دو اومد خونه . زنگیدم ب بابام اینا ک گفتن اومدن خونه.من فکر کردم مثل دفعه قبل کارشون طول میکشه و دیر میان وگرنه زودتر زنگ میزدم . خلاصه بعدش ناهار اوردم خوردیم ک خیلی هم گشنه بودیم .بعد شوهری خوابید و منم ی کم دراز کشیدم بعدش رفتم ظرف شستم بعد هم رفتم حموم .شهوری هم ساعت پنج رفت سرکار منم بعدش اومدم خونه مامانم اینا . از اون موقع هم اینجا هستم .
آخیش نوشتم تموم شد . نصف این پست رو چند روز قبل نوشته بودم ولی نصفه مونده بود و نشد بقیش رو بنویسم امشب نوشتم .خیلی طولانی شد . واقعا انگشتام درد گرفت !!
شب بخیر 

+++ بانو تو دیگه چرا وبلاگت رو حذف کردی چند روزه ؟



نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت 01:48 ب.ظ توسط بهاره نظرات |


 Design By : Pichak